•روایت فرید
Post #840
1.72K
حاجآقا سخت زندگی میکرد و به خودش سخت میگرفت. شش ماه در سال روزه بود. آخرین بار که با هم ناهار خوردیم، زنگ زد که بیایید. تیم حفاظت عوض شده بود و سخت میگرفتند. از درِ «کشور دوست» تا برسیم خدمت ایشان، نیم ساعت طول کشید. گفت: دلم تنگ شده بود. ما هم گفتیم دل ما هم تنگ شده بود. گفتم: چه عجب شما روزه نیستید؛ خندهاش گرفت. در همانجا پرسیدم: به نظر شما جنگ میشود؟ گفت: تا آقا را ترور نکنند، جنگ نمیشود.
- 💔 158
- ❤ 7