یک وقت شب عید، یکی از رفقای ما دو جعبه شیرینی فرستاد و گفت یک واحدش برای آقا مجتبی است. ایشان گفت: من قبول نمیکنم، چون دهندهاش را نمیشناسم.
یک همکاری داشتیم که هر سال برای ما توت میفرستاد. این توتها را قبول میکردند، چون میگفتند: این را میشناسم که وجوهات میدهد.
یک بار شخصی از دوستان پدرم برای هدیه خوراکی آورده بود، ایشان از پدرم پرسید: کاسبیاش چطور است؟ پدرم گفت: نمیدانم. پرسید: وجوهات میدهد؟ پدرم گفت: نمیدانم. دیدم از آن خوراکی برداشت ولی نخورد.
یک بار در رودربایستی باید افطار جایی میرفتیم. ایشان اول بهانه آورد، ولی ما اصرار کردیم و خلاصه آمدند. خیلی هم اذیت میشدند؛ خانهی شیکی بود. زهرا خانم گفت: همان شب حساب کرد که چقدر غذا خورده است و آن را رد مظالم داد.
•روایت فرید