آستین هایش را که بالا زده بود جمع کرد. تصمیم بر این بود که وقتی بیدار شد گریمش را پاک کند حتی برای آب زدن به پوستش هم خسته بود و حتی دلش نمیخواست از روی تختش بلند شود چه برسد به شستشوی صورتش.
نفس عمیقی کشید. بوی تعفن کود اسب ها و بوی شیرینی پشمک های به فروش رفته و نرفته مثل موریانه به جان او افتاده بود.
صدای جیرجیرک هنوز مهمان چادر ها و مجموعه ی سیرک انها بود. صدایشان آرام تر که نشده بود هیچ بلکه حتی بلند تر و بیشتر هم شده بود.
"ای خدا..."
آرام بر روی تختش غلتید، چرخی زد و بعد بلند شد به سوی سطل آبی که بر روی صندلی چوبی نزدیکی بود رفت و دستی به صورتش کشید. برخلاف برنامه ی همیشگی خویش سعی بر پاک کردن گریمش داشت، آرام دستش را روی سفیدی مصنوعی بر روی پوستش حرکت داد و اه کوتاهی کشید.
متیو به راستی که خسته بود. چشم هایش تاب و توان باز بودن را نداشتند و هر از گاهی چشم هایش را روی هم میگذاشت تا فقط خستگی اش در شود.
به صورتش با دو دست آبی زد و آرام بر روی زمین سرد نشست.
هر از گاهی، وقتی که تنها میشد فکر میکرد. به فضیلت پروردگار و دلیل این همه بدبختی اش. شاید حکمتژ پشت این همه بدبختی بود یا شاید خدای متعال از عذاب دادن متیو لذت میبرد. هر چه که بود... او بجز حدس زدن راجع تمام این ها کار دیگری از دستش بر نمیامد.
#صدای_جیرجیرک
#متن
#دست_نویس