𝐌𝐚𝐭𝐭𝐡𝐞𝐨 𝐯𝐬 𝐓𝐡𝐞𝐨𝐝𝐨𝐫𝐞
لیا از وقتی وارد هاگوارتز شده بود، همیشه با متئو و تئودور دیده می شد.
متئو از همون اول جذبش شده بود؛ اون آرامش و بیتفاوتی لیا براش عجیب و جذاب بود.
تئودور هم چیزی نمیگفت، اما همیشه حواسش به لیا بود.
یه شب، لیا توی کتابخونه نشسته بود که متئو کتاب رو از جلوی دستش برداشت.
-این کتاب خیلی سنگینه. لازم نیست خودتو اذیت کنی.
لیا اخم کرد.
+خودم میتونم.
تئودور از صندلی روبهرو گفت:
-بذار خودش تصمیم بگیره.
متئو نگاهش کرد.
-تو همیشه باید دخالت کنی؟
تئودور خونسرد جواب داد:
-وقتی تو نمیفهمی کی باید ساکت بشی، آره.
لیا آهی کشید.
+شما دوتا چرا همیشه سر من بحث میکنین؟
متئو با خونسردی گفت:
-چون تو برای من مهمی.
تئودور چند ثانیه سکوت کرد.
بعد نگاهش رو به لیا دوخت.
-برای منم.
لیا مات موند.
+شما... جدی اید؟
متئو و تئودور به هم نگاه کردن.
این بار هیچکدوم حاضر نبود کنار بکشه.
@red_stary

