-تو... دوستش داری.
سوگل چیزی نگفت.
کلاوس تلخ خندید.
-تمام این مدت فکر میکردم قلبت با منه.
سوگل آروم گفت:
-کلاوس...
کلاوس سرش رو تکون داد.
-نه.
نگاهش رو برای آخرین بار به سوگل دوخت.
-حالا میفهمم چرا هیچوقت نتونستی منو دوست داشته باشی.
بعد بدون هیچ حرف دیگهای ناپدید شد...
@red_stary