𝐊𝐥𝐚𝐮𝐬 𝐯𝐬 𝐃𝐞𝐚𝐧
سوگل یه شکارچی بود؛ یکی از معدود آدمایی که کلاوس با وجود تمام غرورش، واقعا بهش علاقه پیدا کرده بود.
کلاوس هیچوقت چیزی بهش نگفته بود. فقط از دور مراقبش بود و هر بار که سوگل تو خطر میافتاد، بیسروصدا کمکش میکرد.
اما کلاوس نمیدونست سوگل مدت هاست با دین رابطه داره.
یه شب دین بدون اینکه سوگل چیزی بدونه، برای شکار کلاوس رفت.
همهچیز خیلی بد پیش رفت.
دین روی زمین افتاده بود و کلاوس گلویش رو گرفته بود.
-آخرین حرفی داری، شکارچی؟
دین به سختی نفس کشید.
-آره... برو به جهنم.
کلاوس با عصبانیت دستش رو محکم تر کرد.
اما قبل از اینکه کار رو تموم کنه، صدای سوگل از پشت سرش اومد.
+دین!
کلاوس خشکش زد.
سوگل با دیدن دین روی زمین، فورا به سمتش رفت.
کلاوس آروم دستش رو پایین آورد.
چشماش بین سوگل و دین میچرخید.
سوگل با عصبانیت بهش نگاه کرد.
+بهش دست نزن!
کلاوس چند لحظه ساکت موند.
بعد نگاهش روی دست سوگل افتاد؛ همون دستی که دور دست دین حلقه شده بود.
ناگهان همه چی براش روشن شد.

