پانیذ هیچوقت فکر نمیکرد یه روز مجبور بشه بین یه خدای آذرخش و یه فرشتهی بهشتی گیر بیفته.
همهچیز از وقتی شروع شد که کستیل برای پیدا کردن یه شی ماورایی وارد زمین شد و ردش به پانیذ رسید. اما ثور هم به دنبال همون شی بود.
کستیل با جدیت گفت:
-تو نباید اینجا باشی. این موجودات خطرناکن.
ثور خندید.
-و تو کی هستی که براش تصمیم میگیری؟
-کستیل.
ثور چند لحظه نگاهش کرد.
-من ثور هستم.
کستیل خیلی جدی سر تکون داد.
-میدونم.
پانیذ زیر لب گفت:
+این دوتا چرا دارن مثل بچهها برای من کلکل میکنن؟
ثور به پانیذ نگاه کرد.
-چون برای من مهمی.
کستیل هم بدون مکث گفت:
-برای منم.
پانیذ مات موند.
-صبر کن... چی؟
ثور به کستیل نگاه کرد.
-تو یک فرشته ای. چی از عشق انسانی میدونی؟
کستیل اروم جواب داد:
-شاید نه به اندازهی تو. اما میدونم وقتی تو در خطره، نمیتونم بیتفاوت باشم.
ثور دستش را روی چکش گذاشت.
-پس شاید مجبور شیم بفهمیم کدوممون بهتر میتونه ازش محافظت کنه.
کستیل نگاهش کرد.
-اگر لازم باشد، میجنگم.
پانیذ اهی کشید.
+فقط لطفا قبل از اینکه همدیگه رو بکشین، بذارین من یه چیزی بخورم...
@red_stary

