𝐒𝐚𝐦 𝐯𝐞 𝐊𝐥𝐚𝐮𝐬
رزامل مدت ها بود با سم و دین در شکارها همراه میشد؛ اما هیچوقت نفهمیده بود چرا هر بار اسم کلاوس میاومد، سم اینقدر عصبی میشد.
اون شب، کلاوس جلوی رزامل ظاهر شد.
-بالاخره دوباره دیدمت، لاو.
سم سریع بینشون قرار گرفت.
-ازش فاصله بگیر.
کلاوس با خونسردی خندید.
-هنوز هم همونقدر محافظه کاری، ساموئل.
سم اخم کرد.
-و تو هنوز همون هیولایی هستی که فکر میکنه میتونه هر کاری دلش خواست بکنه.
کلاوس نگاهش رو به رزامل دوخت.
-من فقط چیزی رو که مدت هاست ارزوشو دارم میخوام.
سم با عصبانیت گفت:
-اون یه ادمه نه چیزی که صاحبش بشی.
کلاوس لبخندش رو از دست داد.
-من عاشقشم.
رزامل با تعجب بهش نگاه کرد.
سم هم چند لحظه ساکت موند، بعد با صدایی آروم اما محکم گفت:
-متاسفم، کلاوس... ولی منم عاشقشم.
کلاوس نگاه سردی به سم انداخت.
-پس ظاهرا مشکل بزرگتری از چیزی که فکر میکردم داریم.
سم قدمی جلو رفت.
-اگه بهش صدمه بزنی، هرچقدر هم قوی باشی، پیدات میکنم.
کلاوس لبخند کجی زد.
-و اگر مجبور بشی بین کشتن من و نجات عشقت یکی رو انتخاب کنی؟
سم بدون مکث جواب داد:
-هر دو رو انجام میدم.
@red_stary

