کستیل سرش رو پایین انداخت.
-من عاشقشم، سم.
سم چیزی نگفت.
کستیل ادامه داد:
-از همون روزی که اومدم روی زمین... نمیدونستم این حس چیه. فقط میدونستم وقتی کنارمه، همهچیز فرق میکنه.
صداش لرزید.
-ولی هیچوقت چیزی نگفتم. چون اون دینو دوست داره... و میدونستم اونو انتخاب میکنه.
سم آروم گفت:
- پس چرا الان داری اینا رو به من میگی؟
کستیل به سمت اتاقی که سارا توش خوابیده بود نگاه کرد.
-چون خسته شدم از اینکه هر شب وانمود کنم دیدنشون با هم برام درد نداره.
سم چیزی برای گفتن نداشت.
کستیل سرش رو پایین انداخت و زمزمه کرد:
-من فقط برای یه بار میخواستم کسی بدونه که چقدر دوستش دارم.
@red_stary