سولجربوی نزدیکتر شد.
-اگه بعد از این ماموریت زنده موندیم، میتونم یه نوشیدنی مهمونت کنم.
دین بینشون ایستاد.
-نه.
سولجر بوی ابروش رو بالا انداخت.
-با تو حرف نزدم، رفیق.
-ولی من دارم جواب میدم.
-عجیبه. فکر میکردم اینجا خودش میتونه حرف بزنه.
دین دیگه چیزی نگفت.
فقط یه قدم جلو رفت و مشت محکمی به صورت سولجربوی زد.
سولجربوی چند قدم عقب رفت و بعد با لبخند خون گوشه لبش رو پاک کرد.
-بالاخره یه کار مردونه کردی.
دین دوباره به سمتش حمله کرد.
چند ثانیه بعد هر دو به جون هم افتاده بودن و صدای مشتهاشون کل ساختمون رو پر کرده بود.
لونا با عصبانیت خودش رو بینشون انداخت.
+بسه دیگه!
دین هنوز میخواست جلو بره.
-کنار برو، لونا!
-نه!
سولجربوی هم خواست دوباره حمله کنه، اما لونا با تمام زورش عقبش کشید.
-شما دوتا عقل ندارین؟! ما اینجاییم که یه پرونده رو حل کنیم، نه اینکه همدیگه رو بکشین!
دین با عصبانیت به سولجربوی خیره شد.
-فقط یه بار دیگه باهاش لاس بزن.
سولجر بوی لبخند کجی زد.
-پس مشکل اصلیت من نیستم... حسودیته.
دین فکش رو سفت کرد.
لونا اهی کشید.
-خدایا... من چه گناهی کردم
@red_stary