𝐒𝐨𝐥𝐝𝐢𝐞𝐫 𝐁𝐨𝐲 𝐯𝐬 𝐃𝐞𝐚𝐧
مدتی بود که دنیا دیگه فقط از دست هیولاها و موجودات ماورایی در خطر نبود؛ این بار خوده آدما بودن که به جون هم افتاده بودن.
برای همین قهرمانها وارد ماجرا شده بودن.
یکی از اونها سولجر بوی بود.
دین از همون روز اول ازش خوشش نمیاومد. به نظرش این حرومزاده زیادی شبیه خودش بود؛ انگار یکی قیافشو دزدیده بود و چند برابر مغرورترش کرده بود.
حالا شکارچیها و قهرمانها مجبور شده بودن برای پیدا کردن عامل اتفاقات اخیر با هم همکاری کنن.
دین، لونا و یکی از قهرمانها وارد ساختمون شدن.
دین همین که مرد رو دید، ایستاد.
-نه... امکان نداره.
لونا برگشت سمتش.
+چی شده؟
دین با حرص گفت:
-خودش.
سولجربوی با یه لبخند وارد شد.
-چه استقبال گرمی.
دین زیر لب گفت:
-از قیافت متنفرم.
سولجربوی نگاهی بهش انداخت و بعد چشمش افتاد به لونا.
لبخندش پررنگتر شد.
-ولی از این یکی خوشم اومد.
دین اخم کرد.
-حتی فکرشم نکن.
سولجربوی خندید و رو به لونا گفت:
-اسم قشنگی داری. خودتم به همون اندازه قشنگی؟
لونا با تعجب نگاهش کرد.
-ممنون... فکر کنم؟

