TGViewer
𝐀𝐧𝐬𝐰𝐞𝐫𝐬 𝐀𝐧𝐬𝐰𝐞𝐫𝐬 @red_stary_answer · 9 subscribers
Post #141 21
𝐀𝐧𝐬𝐰𝐞𝐫𝐬 Photo
سم نگاهش رو پایین انداخت، اما خودش هم دیگه نمی‌تونست احساسش رو پنهان کنه.
-منم نمی‌تونم.

دین با عصبانیت بهش نگاه کرد.

-پس چرا هیچ‌وقت چیزی نگفتی؟

سم جواب داد:

-چون فکر می‌کردم تو...

نگاهش به امیلی افتاد که چشم هاش رو بسته بود.

-فکر می‌کردم تو بیشتر از من دوستش داری.

دین چند لحظه به برادرش خیره موند.

بعد دوباره دستش رو روی زخم امیلی گذاشت.

-الان وقت این حرفا نیست. اول باید نجاتش بدیم.

سم سرش رو تکون داد و کنار برادرش موند.

برای اولین بار، هر دو یک چیز رو می‌خواستن؛

اینکه امیلی زنده بمونه.

اما حالا دیگه هر دو می‌دونستن...

بعد از این شب، هیچ‌چیز بینشون مثل قبل نمی‌شه.

@red_stary
More from @red_stary_answer
  1. Oct 2, 2026Post #257
  2. Oct 2, 2026ᶠᵒʳ ᴹʸ ᵈᵉᵃʳ Leah @red_stary
  3. Oct 2, 2026Post #255
  4. Oct 2, 2026ᶠᵒʳ ᴹʸ ᵈᵉᵃʳ @Winchester1989H @red_stary
  5. Oct 2, 2026Post #253
  6. Oct 2, 2026ᶠᵒʳ ᴹʸ ᵈᵉᵃʳ @theotherside_il @red_stary
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →