سم نگاهش رو پایین انداخت، اما خودش هم دیگه نمیتونست احساسش رو پنهان کنه.
-منم نمیتونم.
دین با عصبانیت بهش نگاه کرد.
-پس چرا هیچوقت چیزی نگفتی؟
سم جواب داد:
-چون فکر میکردم تو...
نگاهش به امیلی افتاد که چشم هاش رو بسته بود.
-فکر میکردم تو بیشتر از من دوستش داری.
دین چند لحظه به برادرش خیره موند.
بعد دوباره دستش رو روی زخم امیلی گذاشت.
-الان وقت این حرفا نیست. اول باید نجاتش بدیم.
سم سرش رو تکون داد و کنار برادرش موند.
برای اولین بار، هر دو یک چیز رو میخواستن؛
اینکه امیلی زنده بمونه.
اما حالا دیگه هر دو میدونستن...
بعد از این شب، هیچچیز بینشون مثل قبل نمیشه.
@red_stary