«بله، ۳ روز هم تعطیلات عید… به عبارتی کسر میشود ۱۲ روز، ۴ روز هم که کولیا ناخوش و بستری بود… که در این چهار روز فقط با واریا کار کردید… ۳ روز هم گرفتار درد دندان بودید که با کسب اجازه از زنم، نصف روز یعنی بعد از ظهرها با بچه ها کار کردید… ۱۲ و ۷ میشود ۱۹ روز… ۶۰ منهای ۱۹، باقی میماند ۴۱ روبل… هوم… درست است؟»
چشم چپ یولیا واسیلی یونا سرخ و مرطوب شد. چانهاش لرزید، با حالت عصبی سرفهای کرد و آبِ بینیاش را بالا کشید. اما… لام تا کام نگفت . . .!
یادتون اومد؟ نمایشنامهٔ بیعرضه انتوان چخوف.
شبیه امروز ما و روابط قانونی ما با صاحبان منصب و قوانین محدود کنندهمون هست. طوری باهامون برخورد میشه که انگار ما حقی نداریم و بندگان خدا تمامی حق ما رو تمام و کمال دو دستی تقدیممون میکنند، ما هم غافل از حقمون و این که چه توانایی هایی برای گرفتنش درایم. انقدر توی سر دانشجو و تقاضاهاش خورده که...
اصلا بذارین یه داستان بگم:
میدونید میمونا از این که روشون آب بریزن بدشون میاد؟
توی یه ازمایش چند تا میمون رو توی یه قفس بزرگ گذاشتن و یه نردبون وسط گذاشتن و بالای نردبون چند تا موز گذاشتن. هر وقت میمونها میخواستن برن بالا موز بخورن روشون اب ریخته میشد و انقدر تکرار شد که دیگه نه تنها همه بیخیال موز شدن، بلکه هر وقت یه میمون جدید به قفس اضافه میشد که میخواست بره بالا موز بخوره میگرفتن میزدنش و میکشیدنش پایین بدون این که اون بنده خدا بدونه چرا داره کتک میخوره... (البته با زبون خودشون بهش میگفتن ولی ...)
خب اینجا هم حق با ماست. بیاید از خیس شدن خسته نشیم، حق گرفتنیه نه دادنی.
#انتخابات_صنفی
Post #59
773