Hossein Ghatib حسین قتیب
محمدجواد ظریف برای اثبات ناکارآمدی سلاح هستهای به دو نمونه استناد میکند: اسرائیل که با وجود برخورداری از تسلیحات هستهای هدف حمله قرار گرفته و شوروی که زرادخانه عظیم اتمیاش نتوانست مانع فروپاشی آن شود. این استدلال شاید در یک سخنرانی سیاسی جذاب باشد، اما از منظر نظریههای روابط بینالملل و مطالعات راهبردی، بیشتر از آنکه نقدی بر بازدارندگی هستهای باشد، نشاندهنده خلط چند مفهوم اساسی است. عجیبتر آنکه چنین استدلالی از سوی کسی مطرح میشود که سالها در بالاترین سطوح دیپلماسی و سیاست خارجی حضور داشته و انتظار میرود تفاوت میان بازدارندگی نظامی، امنیت ملی و بقای سیاسی یک نظام را بهخوبی بشناسد.
نخست باید پرسید اساساً چه کسی گفته است که سلاح هستهای قرار است مانع فروپاشی داخلی یک کشور شود؟ شوروی در سال ۱۹۹۱ در نتیجه حمله ارتش آمریکا یا اشغال مسکو سقوط نکرد. فروپاشی آن حاصل مجموعهای از بحرانهای اقتصادی، فرسایش مشروعیت ایدئولوژیک، ناکارآمدی ساختار سیاسی، گسترش ناسیونالیسم در جمهوریها و پیامدهای اصلاحات گورباچف بود. زرادخانه هستهای شوروی برای جلوگیری از حمله نظامی و تحمیل هزینههای غیرقابلتحمل به دشمن خارجی طراحی شده بود، نه برای حل بحران اقتصادی، جلوگیری از اختلافات درون حزب کمونیست یا حفظ وفاداری جمهوریهای اتحاد. ظاهراً در استدلال ظریف، بمب اتم باید علاوه بر بازداشتن دشمن، وظایف برنامهریزی اقتصادی، مدیریت بحران مشروعیت و حفظ انسجام سیاسی را هم بر عهده میگرفت؛ و چون از انجام این مأموریتهای نامربوط عاجز مانده، پس بازدارندگی هستهای بیفایده است!
اتفاقاً تجربه شوروی را میتوان از زاویه دیگری هم بررسی کرد. این کشور با وجود چندین دهه رقابت شدید ژئوپلیتیکی با آمریکا، هرگز هدف یک تهاجم نظامی مستقیم از سوی واشنگتن برای سرنگونی حکومتش قرار نگرفت. در ادبیات روابط بینالملل، میان امنیت در برابر تهدید خارجی و ثبات داخلی تمایز وجود دارد؛ تمایزی که ظریف با شگفتی از کنار آن عبور میکند.
نمونه اسرائیل نیز چندان کماشکالتر نیست. در نظریه بازدارندگی، از آثار کلاسیک توماس شلینگ تا مطالعات معاصر درباره راهبردهای هستهای، هیچ اصل معتبری وجود ندارد که بر اساس آن برخورداری از سلاح هستهای به معنای مصونیت کامل در برابر هر نوع حمله باشد. بازدارندگی هستهای اساساً بر تهدید به تحمیل هزینههای غیرقابلقبول، بهویژه در برابر تهدیدهای حیاتی و وجودی، استوار است. این که در نردبان تنش دشمن پای خود را در پله آخر نگذارد.،این قدرت الزاماً به همان شکل در برابر حملات محدود، عملیات گروههای غیردولتی، جنگهای نیابتی یا درگیریهای مرزی عمل نمیکند. تهدید به استفاده از سلاح هستهای برای مقابله با یک عملیات محدود ممکن است اساساً اعتبار نداشته باشد. طرف مقابل نیز میتواند دقیقاً با درک همین محدودیت، وارد سطح پایینتری از منازعه شود.
جناب دکتر !
مسئله اساسی در بازدارندگی هستهای این نیست که دشمن اساساً دست از خصومت بردارد یا هیچگاه به اقدام نظامی متوسل نشود؛ مسئله این است که در نردبان تشدید تنش، نتواند بهسادگی پای خود را بر بالاترین پله بگذارد و جنگ را به سطح تهدید وجودی و نابودی طرف مقابل بکشاند. اهمیت بازدارندگی دقیقاً در همینجاست: محدود کردن دامنه انتخابهای دشمن و تحمیل این محاسبه که عبور از یک آستانه مشخص میتواند هزینههایی غیرقابلتحمل به همراه داشته باشد. ممکن است درگیریهای محدود، عملیات نیابتی و حتی حملات متعارف همچنان رخ دهند، اما این به معنای شکست بازدارندگی در جلوگیری از جنگی با هدف نابودی کشور نیست. اتفاقاً یکی از مهمترین کارکردهای بازدارندگی هستهای همین است که دشمن، حتی در اوج خصومت، ناچار باشد میان تشدید محدود تنش و ورود به جنگی وجودی تمایز بگذارد. نادیده گرفتن این تفاوت، یعنی نفهمیدن منطق بنیادین بازدارندگی و تقلیل یکی از پیچیدهترین مباحث مطالعات راهبردی به این تصور سادهانگارانه که یا سلاح هستهای جلوی هر نوع حملهای را میگیرد یا اساساً هیچ فایدهای ندارد.
@Rasad_Fa
Post #6049
9