Hossein Ghatib حسین قتیب
ایران و بمب اتم؛ چرا زمان پایان دادن به ابهام هستهای فرا رسیده است؟
جنگ تحمیلی دوم و سوم و احتمالا به زودی چهارم یک واقعیت را با وضوحی دردناک آشکار کرده است: ایران میتواند به دشمن خسارت وارد کند، اما تاکنون نتوانسته او را از حمله منصرف سازد. میتواند موشک شلیک کند، هزینه جنگ را برای اقتصاد جهانی افزایش دهد و تنگه هرمز را ناامن کند، اما هیچکدام از این ابزارها مانع حمله به خاک کشور نشدهاند. این تفاوتی بنیادین است. قدرت تلافیجویی زمانی به بازدارندگی تبدیل میشود که دشمن، پیش از آغاز حمله، هزینه آن را غیرقابلقبول تشخیص دهد.
در مقاله اخیر Foreign Affairs، استیون بیدل و همکارانش افسانه پیروزی نظامی را به چالش میکشند: نابودی نیروهای نظامی دشمن الزاماً به تحقق اهداف سیاسی منجر نمیشود. اما این استدلال برای ایران نتیجه مهمتری دارد. اگر قدرتهای بزرگ میتوانند بارها به یک کشور حمله کنند، بیآنکه الزاماً بتوانند اراده سیاسی آن را درهم بشکنند، آیا آن کشور محکوم است که هر بار ویرانی گستردهای را تحمل کند تا بار دیگر همین حقیقت اثبات شود؟
به گمان من، پاسخ را باید در بازاندیشی بنیادین دکترین امنیت ملی ایران و بررسی جدی عبور از آستانه هستهای جستوجو کرد.
شکست بازدارندگی متعارف
ایران با یک عدم تقارن ساختاری در قدرت نظامی مواجه است. این کشور نه بمبافکنهای راهبردی دوربرد دارد، نه نیروی هوایی مدرنی که بتواند با آمریکا و اسرائیل رقابت کند و نه از ظرفیت اقتصادی و صنعتی لازم برای رسیدن به چنین توازنی در آینده نزدیک برخوردار است. حتی سرمایهگذاری گسترده در تسلیحات متعارف نیز الزاماً این شکاف را از میان نخواهد برد.
ضمن این که استراتژی دفاع غیر متقارن که بر دو پایه عمق راهبردی و متحدین و اشباع موشکی و پهپادی بود عملا پس از ۷ اکتبر ناکارآمد شد.
این مسئله اهمیت بنیادی دارد. بازدارندگی متعارف تا حد زیادی به توانایی جلوگیری از موفقیت حمله یا تحمیل هزینههای قابلتوجه وابسته است. وقتی یک طرف از برتری هوایی، اطلاعاتی و فناورانه برخوردار باشد، ممکن است تصور کند که میتواند جنگی محدود و کنترلشده را با هزینهای قابلتحمل آغاز کند.
منطق بازدارندگی هستهای متفاوت است. در اینجا مسئله شکست دادن ارتش دشمن نیست، بلکه ایجاد این احتمال است که حتی یک حمله نظامی موفق نیز ممکن است پیامدهایی غیرقابلقبول داشته باشد. ضمن این که امکان افزایش تنش بهسطح وجودی را پایین میآورد. بازدارندگی هستهای، در صورت معتبر بودن، میتواند بخشی از شکاف قدرت متعارف را از نظر محاسبات راهبردی کماهمیت کند.
کنت والتز در سال ۲۰۱۲ دقیقاً از همین منظر استدلال کرد که انحصار هستهای اسرائیل به تثبیت عدم تقارن قدرت در خاورمیانه کمک کرده است. در نگاه رئالیستی او، توازن هستهای میتواند آزادی عمل نظامی قدرت مسلط را محدود کند و انگیزه توسل به جنگ را کاهش دهد.
خطرناکترین وضعیت: پرداخت هزینه بمب بدون برخورداری از بازدارندگی آن
ایران برای سالها در وضعیت آستانهای باقی ماند؛ وضعیتی که در آن قابلیت بالقوه ساخت سلاح هستهای وجود دارد، اما بازدارندگی هستهای بالفعل و اثباتشدهای شکل نگرفته است.
اریک بروئر در پژوهش سال ۲۰۲۶ خود نشان میدهد که چگونه این وضعیت، بهجای تضمین امنیت ایران، در نهایت نتوانست مانع حملات گسترده اسرائیل و آمریکا شود. از این تجربه میتوان یک استدلال مهم استخراج کرد: کشور آستانهای ممکن است هم هزینههای سیاسی و امنیتی یک قدرت هستهای را بپردازد و هم از مهمترین مزیت احتمالی آن، یعنی تغییر محاسبات دشمن درباره آغاز جنگ، محروم بماند.
در چنین وضعیتی، دشمن از توانایی بالقوه هستهای ایران احساس تهدید میکند، اما همچنان امیدوار است که بتواند پیش از تبدیل شدن این ظرفیت به بازدارندگی معتبر، آن را از میان ببرد.
به بیان دیگر، وضعیت آستانهای میتواند هم انگیزه حمله را ایجاد کند و هم امید به موفقیت حمله را حفظ کند.
این تناقض، مهمترین ضعف استراتژی هستهای گذشته ایران است.
چرا آزمایش و اعلام اهمیت دارد؟
در نظریه بازدارندگی، قدرتی که دشمن وجود آن را باور نکند، نمیتواند همان تأثیر قدرتی را داشته باشد که وجودش برای او محرز است.
از این منظر، طرفداران آزمایش و اعلام رسمی سلاح هستهای استدلال میکنند که نمایش آشکار قابلیت، قرار است ابهام درباره اصل برخورداری از سلاح را کاهش دهد. تفاوت بزرگی وجود دارد میان کشوری که شاید روزی بتواند سلاح هستهای بسازد و کشوری که دیگر نمیتوان وجود آن قابلیت را صرفاً فرضیهای درباره آینده دانست.
۱
@Rasad_Fa
Post #5727
5