Post #100809
141
' R̶a̶i̶n̶y̶S̶o̶u̶l̶s̶ آن روز یک گوسفند در سرشماری کم بود. یک گوسفند و من شباش در طویله را باز گذاشتم. بفرمائید بروید. بروید به درک. من مسئول هیچ کدامتان نیستم. به بار رفتم. دختری که میخواستماش آنجا بود. به رفیقم باخته بودماش. رفیقم را در دوئل کشتم. برو و دربارهی خواستناش…
امروز دلم میخواست کسی مرا دوست داشته باشد، بعد فکر کردم شاید زیادی زحمت داشته باشد. مشکل از من نیست، هرکس اولین بار مرا در دستهی "آهای آدمها، این هم زنده است" گذاشته دیوانه بوده. البتهکه کسی باورش نکرده. شاید تا بهحال مرده باشد، حداقل امیدوارم. ظاهرا قرار بوده از زندگیام لذت هم ببرم. چه شوخی بدی، حتی کمی بیادبانه است. نزدیک بود بخندم. یک ذره مانده بود تا از حرفی که شنیدم خوشم بیاید، پیش از آنکه به خودم بیایم دلتنگش شدم و تمام. من و چه به این حرفها، به اندازه کافی طول کشید. واقعا نزدیک بود اشتباه بگیرم. گمانم به خیر گذشت.