نه برای فکر کردن، فقط برای آنکه کمی از خودم دور شوم. گاهی یک جمله کافیست تا آدمی را برگرداند باد آرام میآمد، شهر همان شهر بود، و من بیاختیار آن پیام را باز کردم. فقط چند کلمه خواندم. «پنج روز دیگر شش ماه است…» ادامهاش را دیگر نتوانستم. انگار چیزی درونم بیاجازه فرو ریخت.
برای چند لحظه نه بالکن را میدیدم، نه خیابان را، نه حتی خودم را. فقط نشسته بودم و از خودم میپرسیدم: چرا من؟
چرا هر بار که فکر میکنم شاید این بار دیگر نوبت اندوه نیست، باز هم نام کسی در میان نبودن گم میشود؟
یکبار، سالها پیش، در روزهایی که خیابانها صدای جوانی را فریاد میزدند، دوستی را از من گرفتند. فکر میکردم آدم به نبودن عادت میکند. نمیکند. فقط یاد میگیرد چطور با جای خالیِ آدمها زندگی کند.
و امشب، آن چند کلمه، تمام آن جای خالیها را دوباره از خواب بیدار کرد.
بعضیها میگویند زمان مرهم است.
شاید.
اما هیچکس نمیگوید گاهی یک جمله، میتواند تمام آن ماهها و سالها را از نو آغاز کند.
امشب فهمیدم غم، هیچوقت در گذشته نمیماند.
فقط آرام مینشیند تا روزی که یک جمله، یک نام، یا یک خاطره، دوباره دستش را بگیرد و تا قلب آدم بیاورد.
عجیب است… زمان را همیشه چیزی میدانستم که فاصله میاندازد. اما بعضی غمها، فاصله را هم از یاد میبرند. شش ماه، شش سال، یا یک عمر… برای بعضی نبودنها اعداد فقط شکل دیگری از سکوتاند.
امشب، زیر این آسمان، به این فکر میکنم که آدمها واقعاً چه زمانی از دنیا میروند؟
آن روز که چشمهایشان بسته میشود؟ یا روزی که آخرین نفر، آخرین بار، نامشان را در دل تکرار میکند؟
دلم میخواهد باور کنم هیچ انسانی به اندازهی خاکی که روی او ریختهاند، تمام نمیشود.
شاید تا وقتی کسی میان یک شب آرام، بیاختیار یادش میافتد، هنوز چیزی از او در این جهان نفس میکشد.
و امشب، میان این همه ستاره، یکی را انتخاب نمیکنم.
همهشان برای یادِ کسی میدرخشند که نبودنش، هنوز برای یک نفر به اندازهی تمام آسمان سنگین است.