گاهی اندوه، فرزندِ هیچ واقعهای نیست؛ از هیچ فاجعهای زاده نمیشود، از هیچ وداعی عبور نمیکند و بر هیچ نامی تکیه ندارد. تنها میآید؛
آرام، خاموش و بیاستیذان، چنانکه مه بر شانههای بامداد مینشیند. مگر هر زخمی موظف است روایتِ خویش را بازگو کند؟
چه اصرارِ بیهودهایست که برای هر ملال، علتی بتراشیم؛
گویی رنج، تا هنگامی که سندی بر حقانیتش نداشته باشد، سزاوارِ فهمیدن نیست. حال آنکه گاه، جان تنها از فرطِ زیستن فرسوده است؛ بیهیاهو، بیحادثه، بیتقصیر.
درک کردن، همیشه محتاج دانستن نیست. گاهی کافیست کنارِ اندوهِ کسی بایستی، بیآنکه در پیِ کشفِ منشأ تاریکی چشمهایش باشی. بعضی غمها، تنها میخواهند انکار نشوند.
Post #4024
207
Forwarded from Sundown

- ❤ 6