قسمت چهاردهم: سیگار، قلم و یه مشت هرزه
به هر حال، سیگار خیالی بین نوشته هام، قلم و زندگی هرزههاییان که نمیتونم باهاشون نخوابم. همین داستانو خاصتر میکنه. خاص! نه مثل یه نقاشی قشنگ، نه مثل یه آهنگ خفن، بلکه خاص مثل یه ترک روی شیشه، مثل خندهی یه آدمی که همین الان تصمیم گرفته دیگه زنده نمونه.
ما همه مثل همیم. به دنیا میایم، به مبحث کوسینوس میخندیم و بعد میمیریم. ولی مشکل اینه که من یه روز بهش خندیدم، یه روز ازش متنفر شدم، یه روز فکر کردم شاید کوسینوس یه جور استعاره باشه برای پوچی این دنیا، یه روز دلم میخواست خودمو حلقآویز کنم با فرمولای ریاضی، یه روز… یه روز… لعنتی، چقدر روزها سریع عوض میشن.
بعضی وقتا واقعا نیازه خودتو مهمتر از چیزی بدونی که هستی. مثلا تو یه خونهی کوچیک داریم آهنگ میزنیم و تظاهر میکنیم قبل کنسرتمونه، و حتی خودمونو متالیکا معرفی میکنیم درحالی که آکوردایی که داشتیم از سیستمآفداون بود. ولی بعد، یه لحظه بعد، یه ساعت بعد، یه قرن بعد، میفهمم که هیچی مهم نیست. که یه خونهی کوچیک فقط یه خونهی کوچیکه، که ما فقط یه مشت آدمیم که داریم خودمونو گول میزنیم. که آهنگا تموم میشن، که دستا خسته میشن، که مغزا یه روز خاموش میشن.
به قول یکی، قهوه ثابت کرد هرچیز تلخی منو بیدار میکنه. حتی خاطرات. حتی اون شبی که فکرم مثل یه تیغ، پوست مغزمو جر داد. حتی اون صبحی که یه دنیا از خواب بیدار شد ولی من هنوز توو خواب مونده بودم. حتی اون روزی که توو خیابون راه میرفتم و مطمئن بودم که زمین یه لحظه رفت بالا و برگشت پایین. کسی متوجه نشد. ولی من دیدم. من همیشه میبینم.
پایانو انتخاب میکنم. شروعِ نفسِ بیمعناییه. یا شاید هم تموم شدن یه خستگی بیوقفه. راستش دیگه فرقی نمیکنه. یه شب از خواب بیدار میشم و میفهمم دیگه چیزی برای نوشتن ندارم. یا یه شب، توو یه لحظهی لعنتیِ دیگه، همهچیزو مینویسم و میسوزونم. فقط برای اینکه ببینم نورش چقدر میتونه روشن باشه.
حالا که فکرشو میکنم، شاید من همیشه دنبال نور بودم.
Post #3405
432
Forwarded from Lena