ما را از مرگ و شکنجه میترسانند
اما نمیدانند گر مرگ هر ماه درِ خانه آید، دیگر ترسی ندارد.
عقربههای ساعت در حرکت بودند و شمع ذره ذره ذوب میشد، نوری کوچک در تاریکی پیدا بود و چشمانِ ساکنان، دوخته شده به شمع.
خانه در خفتگی به سر میبرد اما کسی اعتراضی نمیکرد، چرا که اگر میکرد، جوابش با گلولهای داده میشد.
خب واضح است، این خانه دیگر رنگ خانه را نمیگیرد.
وای به حال ساکنی که از سختی و رنج با صدای بلند گریه کند، اما صاحب خانه صدای آن را نشنود، بلکه صدای همسایه خود که کمی افسوس میخورد را بشنود و به کمک آن بشتابد. آن وقت درد از بی پناهی نیست، از زندانیِ وطنِ خود بودن است...
زنده باد نامِ قهرمانانِ وطن.