📚بیگانه؛ جوری که دنیا او را صدا میکند
کامو در بیگانه دنبال ساختن قهرمان نیست. نمیخواهد انسانی فوقالعاده با افکاری فوقالعاده و اعمالی فوقالعاده به ما نشان دهد. او سراغ سادهترین چیزها میرود: سادهترین افعال، سادهترین نیازها و افکاری که هنوز درون جلدی ریاکارانه و خوش سر و وضع پنهان نشدهاند؛
نیازها و افکار انسانی که بیواسطهاند.
شخصیت اصلی داستان، مورسو، به ما واقعیت را میگوید نه حقیقت را.
فاصلهی واقعیت با حقیقت شاید آنجا باشد که واقعیت، آن چیزی است که اتفاق افتاده، اما حقیقت، باوری است که ما دربارهی آن اتفاق ساختهایم. حقیقت میتواند چهرههای گوناگونی به خود بگیرد، اما واقعیت، دستکم در چشم انسانها، یکی است.
“امروز مامان مرد. شاید هم دیروز، درست نمیدانم.”
این جمله، در سادهترین شکل ممکن، واقعیت را بیان میکند. اما چه چیزی در آن ما را آزار میدهد؟ مرگ یک انسان، یا شیوهی بیان شدن آن؟
شیوهای که نمیپسندیم:
بیآلایش، عینی و به دور از دروغ.
شاید اینکه ندانیم مادرمان دقیقا چه روزی مرده است برایمان نگران کننده باشد. شاید انتظار داشته باشیم مرگ مادر با اندوه، با خاطره، با کلمات مناسب و با همان بار عاطفی ای که جامعه از ما انتظار دارد بیان شود. بنابراین اگر کسی این انتظار را برآورده نکند، خیلی راحت او را غیرعادی میدانیم.
این همان کاری است که یک “غیربیگانه” انجام میدهد.
اما حالا مورسو، کسی که واقعیت را همانگونه که تجربهاش میکند بیان میکند، برای ما عجیب، سنگین و حتی غیراخلاقی جلوه میکند.
اینجاست که شاید باید دنبال مرز اخلاق گشت.
آیا صرفِ گفتن واقعیت، بدون گزافهگویی، بدون احساسات نمایشی و بدون وصلهپینه کردن آن با چیزهایی که از نظر اجتماعی “درست” به نظر میرسند، غیراخلاقی است؟
مورسو، برخلاف تصویری که ممکن است از یک «بیگانه» داشته باشیم، چندان هم بیگانه نیست.
از شنا کردن لذت میبرد، از برخورد گرمای آفتاب با پوستش، از سردی شنهای ساحل. به معشوقش علاقه دارد. عصبانی میشود، خشمگین میشود و میل دارد؛
درست مثل همه ی ما.
شاید تفاوت او فقط این باشد که احساساتش را با همان زبان عینی و بیپیرایه ای بیان میکند که برای بیان واقعیت های دیگر به کار میبرد.
و همین، برای ما از او یک بیگانه میسازد؛ حتی یک هیولا.
مورسو دروغ نمیگوید. یا دست کم حاضر نیست برای پذیرفته شدن، آن چیزی را بگوید که دیگران انتظار دارند. او قوانین نانوشتهی بازی اجتماعی را رعایت نمیکند و همین، برای جامعه کافی است تا او را حذف کند.
در بیگانه، ما داستان مردی را میخوانیم که بی آنکه بخواهد قهرمان باشد، میپذیرد برای واقعیت بمیرد.
و شاید پرسش اصلی همینجاست:
آیا مورسو واقعا یک بیگانه است؟ یک هیولا؟ یک گناهکار واقعی؟
یا فقط انسانی است که محاکمه میشود، چون آنگونه که انتظار میرود و جامعه میخواهد، “انسان بودن”را بازی نمیکند؟
✍️🏻 الهه رضائی
🔹️ انجمن علمی دانشجویی روانشناسی دانشگاه تبریز
🔸️کانال انجمن:
@psy_ut