دلم پاییز میخواهد. سرد باشد و ابری. دست کنم در جیب پالتو و شانههایم را کمی بالا بدهم تا شال گردن را نزدیک صورتم حس کنم. کفشهایم را به خشخش برگها برسانم و خودم را به چای. سرم را بالا بگیرم تا تیرگی ابرها را ببینم و احتمال بارش باران خوشحالم کند. هندزفری را توی گوشم فرو کنم تا بخواند «هستی چه بوَد قصهی پر رنج و ملالی…» هی قدم بزنم، قدم بزنم تا وقتی که نور قرمزِ تابیده از چراغ ماشینها به بارانِ شب رنگ بدهد. من آدمِ این بساطهام، اگر نباشد زندگی را کم میآورم.📝 مریم قهرمانلو
🌧 #صبح_بخیر 🧡🍁