به خانه برگشتم. با اندوهی وحشتناک به آغوش مادرم افتادم و او را محکم در میان بازوانم فشار میدادم. او را میبوسیدم و میگریستم. ترسیده بودم و خودم را به او میچسباندم، انگار سعی میکردم آخرین دوستم را در آغوش نگه دارم و نگذارم که بمیرد.
-بیچارگان؛
داستایفسکی
📕 @ppdfff
Post #16094
2.17K