آن زمانی که هنوز بوی تابستان در شبها میپیچید و من کنار مادربزرگم ستارهها را میشمردم و به خواب میرفتم میگفت:
"هر آدمی در این دنیا ستارهای دارد و با رفتنش، ستارهاش هم خاموش میشود"
حالا میفهمم چرا دیگر آسمان شب آنقدر پرستاره نیست!...
راستی مادربزرگ... تو میگفتی ستارهها خاموش میشوند، اما من هنوزم هر شب، دنبال روشنترین ستارهی آسمان میگردم و دلم میخواهد باور کنم که بعضی آدمها، آنقدر عزیزند که هیچوقت خاموش نمیشوند...