تن خالی از جانش غرق در تاریکیِ سیاهِ ترس شده است. واهمه ای از کابوس و رویاهای شیرینِ ته مانده در شراب قدیمیِ خاطره، تنش را در بند خود اسیر کرده است ؛ اما هنوز آرزویی در کنجِ آن دخمه ی تاریک مشعلش را بر فراز او می افشاند .
دوباره کورسویی از امیدی روشن از بندِ تاریکی نور را بر چشمانش انعکاس میدهد. شعله ی رویا در پسِ خاطرات خاک خورده ، ذره ذره بی قراری می کند و زبانه می کشد .
او دیگر نمیخواهد تنش را به غل و زنجیرِ ترس و کابوس در ژرفای تاریکِ چاهِ غمش بسپارد. او با کوهی از سنگ های غم و ترس بر شانه اش و با تنی آراسته با زخم های زنجیرِ تاریکی ، خودش را کشان کشان به سوی روشنیِ امید می کشاند .
در دلش افسونِ افسوس لانه کرده و مروارید اشک بر چشمانش می رقصد.
باشد که جعد مشکین گیسوانش را رقصان در نور ، آسمانش را روشن با مشعل امید و دلش را مصفا از غم ببینم.
Post #21
59
