رویاهایش را در قلبش می کاشت تا به گلدان خشکیده ی قلبش رنگ و بویی ببخشد. ماه که به اسمان دامن میزد پژاوک رویاهایش لالایی دلنشینی بود تا بندبند پاره پاره های موسیقی غمناک روز را به فراموشی بفرستد
رویا و حقیقتی که با صعوبت در ان نفس می کشید با هم در جنگ بودند. زخمی از رویا بر حقیقت و زخمی از رویا بر حقیقت ؛ اما میان این پیکار، قلب مملو از رویا و زیبایی اش بود که قربانی می شد ؛ پاره پاره می شد ؛ اما هنوز از میان شیار های قلبش نوری زیبا چشمش را می ارایید . نوری که او را در میان تاریکی حقیقتی که در ان زندگی می کرد به جلو می کشاند . نوری که میان ظلمت جان فرسای افکارش بویی از عطر امید را به مشامش می رساند .
حالا دیگر نایی نمانده است . دیگر رمقی در قلبش برای زنده ماندن میان این پیکار ها نمانده است. دیگر طنینی از غزلِ خنده اش نمی شنود . تنش در غل و زنجیر به عقب کشانده می شود ؛ اما او هنوز می خواهد به باریکه ای از نور امید در میان این تاریکی پناه ببرد.
Post #19
52
