فرشتهای بود خاموش در هیاهوی غم هایش، در آستانِ آسمان!....
چشم به پروازِ دیگران دوخته بود،
و پرهای سپیدِ آنان که چو برف بر گیسوان همچو زر او مینشستند.
هر پر، تکهای از رؤیای دستنیافتنی او بود...
رؤیای پرواز، رؤیای رهایی ،رویای رقص در اسمان آرزو های شیرینش ....
دلش از حسرت میتپید،
گویی سهمی از آسمان ندارد...
اما...!
در سکوتِ غم های خویش نمیدانست،
که او نیز بال دارد!،
بالهایی نهفته در مه، نازک و ناپیدا،
در انتظارِ باوری کوچک و نوری از درون.
او خویشتن را کمتر از دیگران پنداشت،
بیآنکه بداند در ژرفای وجودش،
صدفی نهفته است از جنس نور،
که اگر روزی گشوده شود،
آسمان را به زانو درمیآورد.
آری! ؛ هنوز نمیداند...
اما روزی، همین فرشته،
با همان بالهای کوچکِ فراموششده،
جهان را به زیباییِ پروازش وامدار خواهد کرد.....
Post #12
52

- 🕊 4
- 🍓 1