🤩روزی روزگاری، اندرو🌟 قلبش🫀 رو کند و به پسری داد، او مطمعن شد که توماس اصلاً خبر نداره که اندرو حاضره هر کاری واسش بکنه.💀 مراقبش میمونه.😎 دروغ میگه واسش...🧠
آدم میکشه واسش.😈
اندرو پرالت،☺️ یه سال آخری دبیرستانی که با افسانههای تخیلی پیچیدهای که واسه تنها کسی که میتونه اونو به واقعیت ربط بده مینویسه، ✍با این کار آرامش پیدا میکنه.🕯️
توماس رای🥰، پسری که همیشه دستاش لکه جوهر داره و موهاش مثل برگای پاییزیه.🍁
داو خواهر دوقلوی اندرو،😃وقتی بیدلیل باهاش سر سنگین شد، اندرو رو میبینه که بیشتر از قبل به دوستش تکیه میکنه.
در این بین چیزای عجیبی داره واسه توماس اتفاق میافته.😧 پدر و مادر بدجنسش👩👩👧👦 مرموزانه غیبشون زده، 😈 و خودش با یه لکه خون رو آستینش میاد مدرسه.🩸 توماس یه کلمه هم در موردش حرف نمیزنه،🙅♂️ و هر وقت اندرو سعی میکنه سوالی ازش بپرسه، کلا خودشو میبنده. 😎عجیبتر از اون، انگار یه چیزی اذیتش میکنه،✡️ و ظاهراً علاقهشو به کارای هنریش، 💀اون طرحهای فانتزی و ترسناک هیولاها از داستانهای شیطانی اندرو👹، از دست داده.
اندرو که دیوونه شده تا بفهمه دوستش چشه🌟، یه شب تعقیبش میکنه🌙 و میره دنبال توماس تو اون جنگل ممنوعه 🤩و مچشو میگیره که داره با یه هیولای وحشتناک مبارزه میکنه...🤩
نقاشیهای توماس زنده شدن🤕 و دارن بیشتر از هرکسی بهش نزدیک میشن. 🐐واسه اینکه کس دیگهای نمیره، پسرا هر شب با هیولاها میجنگن. ✨ولی هر چی وسواسشون👹 به همدیگه بیشتر میشه، هیولاها هم بزرگتر میشن،☠️ و اندرو کم کم میترسه و تو این راه به شک میوفته💥؛ نکنه که تنها راه برای متوقف کردن این جونورا این باشه که خالقشون رو نابود کنه…❤️
꒷꒦˚ˑ༄ؘ *꒰🍓꒱*࿐˚ˑ꒷꒦
@play_roman
꒷꒦˚ˑ༄ؘ *꒰🍓꒱*࿐˚ˑ꒷꒦
Post #84
6.49K

- ❤🔥 34
- ❤ 12
- 🔥 3
- 🍓 3