لحظه به لحظهای که به ماه نگاه میکردم، علامت سوالهای بیشتری توی ذهنم ایجاد میشد و گاهی برای اینکه ذهنم آروم بگیره با تلسکوپ ور میرفتم و به قول دکتر مطیعی، بازدیدکنندهها و راهنمائی میکردم .(چه غلطا!!!!😄)
اما کی از حال دلم خبر داشت
یاد حرف دکتر وفا افتادم که میگفت:(همیشه توی کودکی به این فکر میکردم چرا این ماه نمیوفته، اصلا ثابت موندنش اذیتم میکرد)
شاید من خیلی غیرعادی شدم و الکی دارم ادای این علاقهمندان افراطی به علم و در میارم
ولی آره
این سردرگمی در موضوع، میتونه چشم آدم و به بروی کلی پدیده عجیب و غریب ببنده و شخص و به نقطهای برسونه که بگه:( خب، همین؟)
چه قدر شبیه بقیه شئون زندگی است . مگه نه؟
بوی فرمول کلی از بیراهه و ناامیدیها و میده. مگه نه؟
این که دقیقا نمیدونیم دنبال چی هستیم؟
از کسب و کارمون، از اعتقاداتمون، از تحصیلاتمون، از روابط خانوادگیمون، از داشتن همین حس کنجاویمون؟
آخ که چه بوی آشنایی ...
الان که فکر میکنم، خیلی بهشون حق میدم، خیلی...
واقعا "خب، همین؟! زندگی همینه؟"
شاید اصلا من نیاز به یک سقوط آزاد داشته باشم😉
Post #595
192
- 👍 5