#دفترچه_خاطرات
نمیدونم!
شاید واقعا نمیدونند که دقیقا دنبال چی هستند.
چه بسیار آدمهایی و در شبهای رصد میدیدم که دست خانواده و گرفته بودند و با کلی شوق و ذوق، دونه به دونه پلههای ساختمان فرتوت دانشکده علوم و با اون نقشه عجیبش، پشت سر میگذاشتند تا یک کار خفن بکنند، "رصد"
اما به محض قرار گرفتن پشت تلسکوپ و دیدن اجرام آسمانی، گویا مثل کودکی که شیشهی آمال و آرزوهاش روی زمین افتاده و شکسته شده باشه، لبهاشون آویزون و قیافهها در هم میشد. چشمها داد میزدند، طوری که انگار میخواست از حدقه در بیان و یک دل سیر من و کتک بزنند. بعد از کلی خودخوری زبان به سخن باز میکردند و
میگفتن:(فقط همین؟! توی اینستا رنگش سرختر بود و ...)
اون لحظه بود که سلول سلول بدنم شروع به غلیان میکرد، میخواستم یک آپشن دیگه برای مهمانان vip به برنامه رصد اضافه کنم به نام سقوط آزاد، فقط بدون چتر و تشک
دِ آخه بنده خدا حالا میگی چیکارش کنم، مگه من خالقشم
واقعا چرا این قدر غیر عادی بودن پدیده به چشمشون نمیاد؟
Post #594
164
☕️ physics cafe Photo

- 💔 3