پدرجان!خدا پس از تو مرا چشم به هم زدنی زنده نگذارد.پدرجان!دنیای من آنی پس از تو دوام نیاورد!چشمهای من ،جهان را پس از تو نبیند.
در اینجا باز من رابطه ی میان این دو را گم کردم.کلام قربانی را پسر به پدر میگفت،اما نگاه طواف آمیز را پدر به پسر میکرد.علی اکبر بوسه ی لبهایش را به دست پدر می سپرد و حسین اما سرتاپای پسر را با نگاه غرق بوسه می کرد.
اهل خیام که فهمیدند علی اکبر،پروانه رفتن گرفته است،ناگهان در هم شکستند و فرو ریختند.کاش می بودی لیلا!اما...اما نه...چه خوب شد که نبودی لیلا!تو کجا زهره ی به میدان فرستادن پسر داشتی؟پسر...چه میگویم علی اکبر!انگار کن تمام جوان های عالم را در یک جوان متجلی کرده باشند.انگار زیبایی و عطر تمامی گلها را به یک گل بخشیده باشند.انگار کن تمامی سرو های عالم را به تمامی لاله های جهان پیوندزده باشند.انگار کن خدا در یک قامت قیامت کرده باشد.چه خوب شد که نبودی لیلا در این لحظات جانسوز وداع...
پدر،عشق و پسر
اثری از سیدمهدی شجاعی
Post #391
164
