محمد بروجردی در سال ۱۳۳۳ در روستای «دره گرگ» از توابع شهرستان بروجرد، در خانهای محقر اما مصفا به عشق و نور الهی و ولایت اهل بیت عصمت و طهارت (ع) به دنیا آمد.
وی در 6 سالگی پدرش را از دست داد و مادرش با همه مشکلات و سختیهایی که وجود داشت، تمامی هم و غم خود را برای تربیت وی به کار بست
بارها شاهد بودم که ضد انقلاب مي آمد روي بي سيم و فحاشي مي کرد. فحشهاي رکيک هم مي دادند. بعضي از افسران و برادران جوانتر احساساتي مي شدند و تصميم مي گرفتند که جوابشان را بدهند، ولي وقتي بروجردي وارد بي سيم مي شد، ضد انقلاب را نصيحت مي کرد. مي گفت: «شما که دين نداريد، لااقل اخلاق و عفت کلام داشته باشيد و اين حرفهاي رکيک را در فضاي اسلامي اين مملکت نزنيد.»
ما درس اخلاق را از او مي آموختيم، چون در هيچ دانشکده نظامي ننوشته بود که در حين عمليات درس اخلاق به دشمن بدهيد.
در يک عمليات، مثل هميشه پيشاپيش نيروها بود و پا به پاي بقيه کمک مي کرد تا اين که پايش شکست و مجبور شدند پايش را گچ بگيرند. نياز شديدي به او بود. بروجردي هم اين را درک مي کرد و با وجود اين که پايش توي گچ بود، راضي به ترک منطقه نشد. هر چه اصرار کرديم که برو، استراحت کن و به عمليات نيا، فايده اي نکرد. مي گفت: «من حتماً بايد بيام و در کنار شما و کنار پيشمرگان و مردم کردستان باشم.»
از جمله خصوصيات بروجردي اين بود که عجول نبود. تصميم گيريهايش با تدبير و انديشه بود.
يک بار، يک ضد انقلاب را اسير کرده بوديم. حاجي کنارش نشسته بود و با حوصله از او بازجويي مي کرد. او مدام از جواب دادن طفره مي رفت و اين مسأله بقيه را کلافه کرده بود. اما بروجردي خونسرد بود. مرتب سؤالهاي را تکرار مي کرد. با هم مي خنديدند تا اين که بالاخره بروجردي براي وضو گرفتن بيرون رفت. آقاي هاشميان، عصباني و کلافه ، کنار آن ضد انقلاب رفت و گفت: «مي داني که با کي صحبت مي کني؟!»
او باور نمي کرد، مي گفت شما دروغ مي گوييد و او يک فرد معمولي است.
شهيدمحمد بروجردي با فعالیت های مخلصانهای همه را مجذوب خود کرده بود. خبر شهادتش در ١خرداد سال٦٢، تمامی رزمندگان مستقر در منطقه را آنچنان منقلب کرد که گویی پدر خویش را از دست دادهاند.
@phys_basij
Post #244
182
بسیج فیزیک تهران #زنده_نگه_داشتن_یاد_شهدا_کمتر_از_شهادت_نیست #شهید_محمد_بروجردی @phys_basij