♦️شاید پروانه ای بال زد، تا شبنمی بر شاخسار افتاد و همان شد که قاصدکی در آمفی تئاتر گم بود.
از همان رو در آمستردام، ۱۷:۳۱ دقیقه و نه هرگز وقت دیگری، انگشتری بدل
گم میشود تا خش خش جاروی رفتگر منطقه ی ۳، آن گونه باشد و نه گونه ی دیگری.
و چون چنین است در ظهرگاهی خلوت، صخره تَرَکی نادیدنی برداشت و به همین منوال در آخرین لحظه، مادام سارازات
رز زرد را به قرمز ترجیح داد
و چون جای اسکناس سکه پرداخت کرد
مدال نقره، برای کسی است و نه کس دیگر
تا کیلومتر ۱۹ جاده دو هزار، سه تریلی بیشتر در خود جای دهد
که در غیر اینصورت
من لامپ سفید را به زرد برای دوشنبه ترجیح نمیدادم
و همسایه ی بن بست کناری
رویای شکوفه ها را نمیدید
کودک باهوشی بر چمن می خندد
چون قرن هاست که رز، سرخ است
و قطراتی از نور
از پنجره روی میز افتاد تا غبار های سرگردان
خبر از تاج گذاری شاهی در قرن ۶ بدهند
و روزی معمار نوتردام
مجسمه عجیب هیولا گونه ی گروتسکی را
آن بالا تراشید
چون خرده سنگ کمی به چپ افتاد
روزِ معاصری
انگشت های من
عضو گروتسک شد
نیروی انگشت های من نمیشدند
مگر به زنجیره ی حادثه های مشروح
چه خرد ها شد
که کلان ها شد
تا آن روز
آن
عضویت واقع شود
شاید روزی
دو ناشناس در سفری خندیده بودند
و بخار آن خنده
اراده ی من برای
دانلود بلاچاو ها بود
و شاید اگر جایی در نیمکره ی جنوبی
چیزی رخ نمیداد
من همان روز، از گروتسگ خارج میشدم
ورود گروتسک
چه حادثه ی وسیعی است، اینگونه که بنگری
گروتسک، به یادماندنی ترینِ
نامه های در بطری است
گروتسک تکه ای از وجود کسی بود
رها شده به گوشه ای از گستره بی خیالی جهان
گروتسک در بی ذوقی این دنیا رها شد
گروتسک گروتسک نبود، گروتسک زیبا بود
گروتسک گروتسک گروتسک
این تکرار، تکرار در خوری است
این تکرار، دیوانه است لطیف است شوق است
گروتسک یک باور است
باوری که وصف آن
گفتن دانسته هاست
تا آن باور در گوشت و خون اعصاب کسی
ریشه ی سخت نزده باشد
مگر آنان را
به این فعل های نامانوس اشان در می آورد؟
یقینا توصیف معناداری و دیوانگی کوتاهی که برای ما رخ داد
توصیف چیزی به وسعت
گفتوگو های از درون جوشیده است و سفرهای بیگانه
گفتن چیزی است
که در نگفتنش
دانستنی تر است
و اما صبر کن
چه رنگهای پر امیدی
بر واژه های من است
حال نه آنکه امید، بزرگترینِ فریب هاست؟
شاید آرمان گروتسک، برای همیشه پیش از بهار مرد
شاید هرگز، حکمی باشد
برای امتدادِ "رویداد عضویت"
شاید سلسله ی رخداد عظیم منتهی به وویس های دو نفر وقتی یکی اشان مسواک میزد
قبل از بهار، ابتر و بی دنباله شد
و امتداد این حادثه
در گروی دو نفر جدا بود. و نه یک دونفره.
شاید اکنون که من خیال انگیز مینویسم
آن دیگری
حسابی همه چیز را فراموش کرده
شاید در زندگی اش چنان ذوقی فرود آمد
که گروتسک،
دیگر قابل اعتنا نیست
شاید
خرداد
حساب کاربری من حذف شده باشد
و با لاقیدی
بی انکه در گوشه ی ذهنم دیگری را داشته باشم
مشغول کاری باشم، بی خیال و شادانه
شاید هردوی ما
با یک جمله ی مثلا منطقی( که البته مال اون پسره مغالطه داره قطعا! )
سر و ته قضیه را هم بیاوریم، و گروتسک را خاک کنیم
فانتزی ها را خاک کنیم
یک روز ژاک تاتی مرا پیدا میکند
اما نکند
به گور فراموشی بسپاریم
از ژاک تاتی گفتنش را
ادا در آوردن اش را
شاید اگر رهگذر کوچه ی ما
که من هرگز اورا ندیدم
وارد کوچه میشد
من و سازنده ی گروتسکچنل
در لب ساحل، ریتسوس میخواندیم
از فیلم های مجبوبش میگفت، فیلم میدیدیم
آنچه به ذوقش می آورد
می پروراندیم
رویاهایش
و من تمام او را به رسمیت میشناختم
آنگونه که دوست داشت
لب ساحل یا در جنگل
ظرافت ها و نکته های بسیاری حول یک بحث طرح میکردم
شعر از بوئتیوس میخواندیم
انواع موسیقی
دکارت میگفتم و کانت، و تفکر انتقادی
یا اصلا جیغ میزدیم و رسمیت میشناسد تمام من را
آنگونه که دوست داشتم
یا که نه!
مشغول لعنت به خود بودیم
از این مصیبت.
چه سفر و همسفر نفرت باری
چه ناامید شدیم
هیچ تفاهمی نیست، گوش دادن در کار نیست، تنها منتظریم تا نوبت ما شود برای حرف زدن.
چه چهره های دل نچسبی
چه ۴ روز کسالت باری
برای تحمل این مصیبت
لعنت برعضویتم!
لعنت بر چنل ساختنم!
لعنت بر روزی که yyy بود
لعنت بر روزی که فهمیدم ادمین گروتسک زنده است
یا شاید برعکس
یا نه
اصلا برعکس نه
چیزی کاملا میانه و متوسط
یک ملال تدریجی
و تلاش برای اینکه خود را راضی کنیم
این فرصت میان مایه ی دونفره
بگی نگی خوب است
هیچکس نمیداند
همانگونه که
معماران نوتردام نمیدانستند
ساختن آن مجسمه ی بد شکل
در قرن بیست و یکم
منتهی است به یک عضویت
-----------‐---------‐-----------------------------
🏛لینک کانال: https://t.me/Philosophical_note
#پارهها📮 #شعر✒️
Post #724
353
- ❤ 3