▪️جانمایۀ آثار روبر برسون (١)
▪️نوشته میلن برسون
با سکوت حصینی که روبر برسون در آثارش بکار میبرد، و با بیزاری آشکار او از هرگونه توجه عمومی و سرک کشیدن [تبلیغات] به کار وی، مخاطب با او درباره احساس صمیمیتی که در خفا نسبت به وی دارد، عذری به جا داشت، اگر که کمی احساس بیم داشت و نمیتوانست در برابر میل به صحبت با او مقاومت کند.
کسی که بخواهد درباره آثار برسون حرف بزند میتواند روی خوشبینی این کارگردان حساب کند. جزئیاتِ خواه درست، خواه غلط؛ مصاحبههای امروزی با افرادمشهوری که هر روز تقدیسشان میکنیم (وخیلی زود فراموششان میکنیم) چه اهمیتی دارند؟ اگر لباسهای برسون خاکستریست، به خیاطش مربوط میشود. این که در جزیره سنلویی زندگی میکند فقط به دوستان و همچنین به پستچی ربط دارد، ولی اینکه او نقاش بوده و این که عجالتاً نقاشی را رها کرده و به سینما وارد شده قطعاً موضوعی جالبتر است.
برسون همیشه به چهره انسان اشتیاق نشان داده است - به قولی، به بازتاب روح از فیلمهای او انتظار پرترههای خارقالعادهای داریم که هرگز بیاهمیت نیستند: لحظه دراماتیکی که دوربین فوکوس میکند، میدرنگد، و درنهایت یک بیان چهری را، یک نگاه تمام و کمال ضبط میکند. تقریبا چنان است که گویی برسون کلام را از آن رو میگوید که میتواند عامل سکوت و انزوای عمیق شخصیتهایش باشد. به قول مکرر او: « سکوت، کشف سینمای ناطق است. »
در واقع آنان که در طلب او هستند از بصیرت و توداریای که وی همچون حصن حصینی در آن پناه میگیرد؛ ترسانند - این توداری شاید برای آن است که واکنش طرف گفتگوی خودرا بهتر ببیند. آیا باید تعجب کنید که چرا عاشق موضوعاتی مانند موضوع «فرشتگان گناه» یا «خانمهای جنگل بولونی» شده است؟ از او پرسیدم چه چیزی او را جذب شخصیت سن ایگناتیوس لویولا را طی کرده است. گفت: « فیلمنامهای که درباره سن ایگناتیوس نوشتم سفارشی بود. درست مثل «خاطرات یک کشیش روستا» در هر مورد، پیشنهاد تهیهکننده را به این خاطر پذیرفتم که این تماتیکها باب میلم بودند. به حیات درونی ایگناتیوس لویولا علاقمند بودم. و بدین ترتیب تا آنجا که میشد هرچیز "معنوی" را کنار گذاردم. »
آشکارا از سینمایی که عموما بعنوان سینما بدان میاندیشم (یا بهتر بگویم، از سینمایی که بعنوان سینما بدان نمیاندیشم) خیلی دور شدهایم. برسون بیش از هر کارگردان دیگری ادامه دهندهٔ عصرجدید در سینماتوگراف است. عصری که با آثاری چون «جویندگان طلا» و «دزد دوچرخه» شروع شد. او اصل بزرگ تئاتر کلاسیک را در سینما بکار میبرد و خود را متعهد میداند شخصیتهایی بیافریند که از خلال بازی احساساتشان فهمیده میشوند. او این اصل را با سنت تحلیلی و بزرگی که از ادبای بیربطی مثل مادام دولافایت، راسین، بنجامین کنستان، مارسل پروست و والری لاربو به کار بردهاند، ترکیب میکند. آدم میتواند تصور کند ستایشگران این ادبا، رویای سینمایی که برسون بدان رسیده است را داشته باشند.
« تصمیمگیری بر سر این که اقتباس رمان برنانوس را قبول کنم یا نه چند هفتهای وقت برد. وقتی با کتاب روبرو شدم از هر جهت، نگرانیهای بینهایتی داشتم. یکی از نگرانیها آن بود که نکند رمان را خراب کنم. ولی یکباره متوجه شدم وفاداری من به خودم؛ ضامن وفاداریِ من به برنانوس است. بر مبنای کتاب طرحی نوشتم، طرح خودم را در آن هر چیزی که مربوط به ذات کتاب میشد را جاگذاری کردم. از جمله تجربههای آگاهانه و ناآگاهانه نویسنده را - اموری بس مهمتر از خود داستان اینکه در بخشهایی از رمان که بنظر میرسید محمل ایده هستند، همچنان به ساختار صوری کتاب پابند میماندم، نیز یکی از مشکلات پیش روی من بود »
راحت میشود فهمید چرا برسون اینقدر ملتزم به نزدیکی درونی شخصیت با بازیگر است. چرا «کلود لدو» را به انجام تمریناتی خاص وا داشت، و چرا از بازیگران خود برای ورود بهتر به درون نقش، فردیتزدایی زیادی میطلبد. و اینکه چرا تنها کسی بود که توانست دقیق ببیند هنرش دارد به کدام سمت و سو میرود. برسون در پاسخ به کسانی که پرسیده اند آیا او نگران نیست بخشی از مخاطبانش فیلم اورا نمیفهمند چنین پاسخ میدهد :
« برای مخاطب احترام عمیقی قائلم. فیلم مرا همیشه قبل از فهم، باید حس کرد. اصلش هم همین است. سینما یک جادوست و از همین رو پیشبینیِ واکنش مخاطب ناممکن است. نباید منتظر باشید سینما؛ همچنین فیلمهای من، چیزی را توضیح دهند. فقط دنبال آن باشید که سینما شما را با کودک درونتان آشناکند. »
📚 «برسون از زبان برسون»
➖ گفتوگوهای «روبر برسون» از ۱۹۴۳ تا ۱۹۸۳
📚| #Cinematicterms
👤| #Robert_Bresson
🌀| @Perspective_7
Post #771
279