| ابژه درحال تعریف شدن است (۲)[آخر]
| نویسنده: ماریا جوزه کنترراس لورنزینی
از نظر شکنر مطالعه در خصوص پرفورمنس بایستی از مسیر انباشت داده و پراکندگی زمینه پیش برود و نه ایجاد مدلها و الگوهای واحد. چنین نگاهی مستلزم داشتن یک روحیهی استقرایی است. خب در این شکی نیست.
اما سؤال اینجاست آیا ممکن است که در یک روند استقرایی مطلقا حرکتهای قیاسی مکمل را نادیده بگیریم؟ علم همواره از محور استقرایی-قیاسی بهره برده و خود را رشد داده است. در واقع خود شکنر در تولید نظریهاش نمیتواند (چه کسی میتواند) به خلق الگوهایی کمک کند که بر طیف وسیع رفتارهای مورد مطالعه وحدت نظری ارائه دهند. نویسندهی دیگری که به نظر من دچار همین همانگویی شده، جان مکنزی است.
نویسنده کتاب «اجرا یا نااجرا» مفهوم حد و مرز داشتن حوزه مطالعات اجرا را مورد توجه قرار میدهد. او میپرسد اساسا اجرا چیست؟ مطالعات اجرا کدام است؟ مکنزی از مفهوم " Liminality " سخن به میان میآورد؛ محدودهای مشخص شده با مرز. او می گوید لیمینالیتی شاید مختصرترین پاسخ به هر دو پرسش بالا باشد. « بطور تناقضآمیزی استفاده مداوم از این مفهوم در میدان مطالعات اجرا لیمینالیتی را به یک هنجار تبدیل کرده است. »
بنابراین توصیف مفهوم حدومرز نه تنها به فهم بهتر اجرا میانجامد، بلکه در ساخت و پدید آوردن ابژهی مطالعاتی نیز به عنوان هدایتگر انتخاب آگاهانه و یافتن روش صحیح تجزیه و تحلیل و ارزیابیهای نظری کمک میکند.
به گفته مکنزی ارزشگذاری (بیش از حد) بر کثرت و تنوع پدیدههای موجود در حوزه مطالعات اجرا روند کاهشی داشته است. پس میتوان حسب این نگاه نتیجه گرفت که این پدیدهها نیستند که متفاوتند بلکه الگوهای لیمینالیتی مسلط بر حوزه مطالعاتیاند که ابژههایی از این نوع را به وجود میآورد.
بهطور خلاصه انتقاد مکنزی ناظر به معکوس کردن دیدگاه شکنر است. دیدگاهی که در حوزه مطالعات اجرا به شدت محبوب است. مکنزی مدعی است رویکرد شکنر سعی بر اجتناب از توتالیتاریسم دارد، اما سر آخر خود به آن تبدیل میشود. نوعی از ارزششناسی که به طور متناقضی ساخت نظری را شکل میدهد.
البته من معتقد نیستم که میتوان چشمانداز رنگارنگ مطالعات اجرا را در یک مدل نظری گنجاند، اما از دیگر سو، بسیاری از رشته های گسترده و تاریخمند برای فهم زمینه پژوهشی خود از لیمینالیتی بهره بردهاند.
برای مثال فیزیک، دارای الگوهای متعددی در خود اسـت کـه هـر کــدام واجد زمینههای کاربردی متنوعی هستند. اما همچنان به حد و مرز مطالعاتی خود پایبند است. فیزیک کوانتوم را در نظر بگیرید که برای مطالعه بر نوع خاصی از پدیدهها، نظریه نسبیت را به چالش میکشد. فیزیک نیوتنی نیز کاربردهای مختص به خود را دارد. بنابراین هیچ رشتهای را پیدا نمیکنیم که بتواند تمامیت حوزه پژوهشیاش را توضیح دهد.
از این نظر، عدم جست و جوی یک الگوی واحد ضرورت ندارد و طبیعی است که یک رشته علمی همواره در خود با بحثها و تناقضات متعدد روبروست (اما بهشرطی که یک رشته باقی بماند و به یک دین یا فرقه تبدیل نشود).
همزیستی تعداد زیادی از الگوها و دیدگاهها لزوماً به این معنا نیست که نمیتوان چیزی قطعی ارائه کرد. همانطور که اختلاف نظرهای نظری الزماً متضمن پراکندگی و گسیختگی درونی آن رشته علمی نخواهند بود. مطالعات اجرا قادر است در کثرت نگاهها و دیدگاهها و نیز آگاهی از ساختن چیزی که به سمت وحدت گرایش دارد، توسعه بیابد.
حتی اگر هرگز به نقطه واحدی نرسد. بنظر میآید که حرکت این رشته مطالعاتی باید رویکردی مرکزگرا داشته باشد تا بتوان درهر مرحله حدود و ثغور حوزههای تحقیقی را معین کرد.
📚 « بدن صحنهای »
✍️ مترجم علی شمس
▫️ ¦ #Basics
🌀 ¦ @Perspective_7
Post #1075
217