چند سال پیش با رفقام رفتیم شمال. شب تا صبح بیدار بودیم، یهو من فاز دیدن طلوع خورشید کنار دریا گرفتم. گفتم من میرم طلوع رو ببینم و برمیگردم. صبح زدم بیرون، رفتم کنار دریا و طلوع رو دیدم. موقع برگشت هم گفتم برای بچهها بربری بگیرم، با دست پر برگردم و خوشحالشون کنم.
با چند تا بربری برگشتم سمت روستاهه، ولی یه مشکل کوچیک پیش اومد. همه خونههای روستا عین هم بودن. واقعاً انگار یکی یه خونه ساخته بود و بعد تا شعاع چند کیلومتری کپیپیست کرده بود. اما هم اخر شب خونه رو گرفته بودیم.
شروع کردم توی کوچهها چرخیدن، شاید یه چیزی آشنا ببینم. هرچی بیشتر میگشتم، کمتر میفهمیدم کجام. به رفقام زنگ میزدم، کسی جواب نمیداد. طبیعتاً همه خواب بودن و هیچکی جوابمو نمیداد. چند ساعت همینطوری سرگردون بودم تا بالاخره بیدار شدن و نجات پیدا کردم.
خلاصه این باعث شد دیگه هیچوقت به دیدن طلوع خورشید علاقه نداشته باشم.
*Mardetanha*
💠 @PersianTwix
Post #11034
39.6K
- 🤣 2.7K
- ❤ 103
- 😐 54
- 💔 49
- 😭 19