فریدالدین عطار اهل سیارهی قم-ریاض
#بریده_رمان #علمی_تخیلی
امروز، 25 فروردین روزِ بزرگداشتِ فریدالدین عطار نیشابوری است. کیست که نداند شاعر و عارف و غیره و غیره بود و جداً هم کاردرست بود؛ ولی خب شاید همه ندانند که فریدالدین عطار اسمِ یک شخصیتِ بسیار فرعی و کوچک در رمانِ ظهورِ اِندیمیون (The Rise of Endymion) هم هست، یعنی جلدِ چهارمِ «کانتوهای هایپریون» (Hyperion Cantos) نوشتهی دن سیمونز (Dan Simmons).
در چهارگانهی هایپریون/هیپریون، یکی از سیارههای داستان سیارهای است به اسمِ قم-ریاض که رویدادهای مرتبط با آن یکتنه باعث میشود این شاهکارِ مسلمِ علمیتخیلی نتواند در ج.ا منتشر شود. تا جایی که یادم میآید قم و ریاض اسمِ دو قارهی اصلیِ این سیاره است که روی خودِ سیاره گذاشته شده. ساکنانِ یک قاره (قاعدتاً قم) شیعه هستند و ساکنانِ آن یکی سنی. چنان هم که توقع میرود هرازچندگاهی به جانِ همدیگر میافتند و شورش و کشتوکشتار به پا میشود. یکی از شخصیتهای اصلیِ جلدِ اول، فرماندهِ ارتش است و دستکم در یک نوبت مجبور شده شورشِ شیعههای قارهی قم را با مقادیرِ معتنابهی خونریزی بخواباند. [خطر لورفتن] در جلد سوم هم وقتی چند تایی از شخصیتها واردِ شهر مشهد میشوند، میفهمند که نهفقط مِشِدیها بلکه کلِ اهالیِ سیاره غیب شدهاند. حدسشان این است که کاتولیکها بالاخره انتقامشان را از کلیهی مسلمانها گرفتهاند ولی بعداً معلوم میشود که قضیه قدری پیچیدهتر از این حرفهاست. (باور کنید چون نمیخواهم چیزی از داستان لو برود، داستان را اینقدر بد تعریف میکنم. هایپریون از این شوخیها سرش نمیشود. از جدیترین و وحشتآورترین و زیباترین داستانهایی است که در کلِ ادبیاتِ داستانی میشود خواند، چه برسد به علمیتخیلی.)
برگردیم سرِ روزِ عطار. عطارِ قصهی ما ساکنِ این سیاره است ولی معلوم نیست کدام قاره (احتمالاً ریاض). شاعر هم هست. اما شاعرِ یک روستا که اهالیاش در یورت زندگی میکنند. این تصویر از کژسلیقگیهای عجیبِ دن سیمونز است: عطارِ بیچاره که در عالمِ واقعیت بهدستِ مغولهای بوگندو و وحشیِ یورتنشین کشته شده، اینجا شاعری است از یورتنشینهای کوچرو.
خلاصه که به بهانهی روزِ ملیِ عطار، این قسمت از داستان را که اسمِ شاعرِ بختبرگشتهی ما در آن میآید ترجمه کردهام.
بریدهای از رمانِ ظهور اندیمیون :
اسمِ من اَمنیه مَشن العطاست. یازده سالِ معیارم است که اخترناوهای پاکس به روستای ما در قم-ریاض میآیند. روستای ما از همهی شهرها دور است، از چند بزرگراه و آسمانراهِ سیاره دور است، حتی از مسیرهای کاروانرویی که بیابانِ سنگلاخ و «دشتهای سوزان» را خطخطی کردهاند دور است.
از دو روزِ پیش، آسمانِ شبانگاهیمان از کشتیهای پاکس پر شده که مثل اخگر ظاهر میشوند و از شرق به غرب به جایی میروند که پدرم میگوید جایی بالای هواست. دیروز، رادیوِ دهکده دستورهای اماممان را از الغزالی به ما رساند؛ امام تلفنی از عُمَر شنیده بود که همهی ساکنانِ «گسترههای مرتفع» و اردوهای مستقر در واحههای دشتهای سوزان باید در بیرونِ یورتهایشان جمع بشوند و منتظر بمانند. پدر به جلسهی مردها رفته که پشت دیوارهای گِلیِ مسجدِ روستایمان برگزار میشود.
بقیهی خانوادهام بیرون یورت منتظر ایستادهاند. سی خانوادهی دیگر هم منتظرند. شاعرِ روستایمان، فریدالدین عطار، میرود و میآید و سعی میکند با شعر آراممان کند؛ اما حتی بزرگترها هم ترسیدهاند.
پدرم برگشته است. به مادر میگوید ملاّ به این نتیجه رسیده که نباید دست روی دست بگذاریم تا کافرها بیایند و ما را بکشند. رادیوِ روستا هنور نتوانسته با مسجدِ الغزالی یا با عمر تماس بگیرد. پدر خیال میکند که رادیو دوباره خراب شده، ولی به نظر ملا کافرها هر کسی را که در سمتِ غربِ دشتهای سوزان زندگی میکند کشتهاند.
از جلوِ یورتهای دیگر صدای شلیکِ گلولههایی را میشنویم. مادر و خواهرِ بزرگم میخواهند فرار کنند، ولی پدر دستور میدهد که از جایشان تکان نخورند. صدای فریادهایی میآید. به آسمان نگاه میکنم و منتظر میمانم که کشتیهای کافرانِ پاکس دوباره ظاهر بشوند. وقتی سرم را پایین میآورم، زیردستهای ملا را میبینم که خودشان را به یورتِ ما رساندهاند و دارند خشابهای جدیدی توی تفنگهایشان میگذارند. قیافههایشان اخمو است.
پدر میگوید که دستهای همدیگر را بگیریم. میگوید: «الله اکبر» و ما هم جواب میدهیم «الله اکبر». حتی من هم میدانم که «اسلام» یعنی تسلیم در برابر خواستِ الله که رحیم و مهربان است.
در آخرین ثانیه، اخگرها را توی آسمان میبینم... کشتیهای پاکس از شرق به غرب شناور هستند و درست از بالای سرمان از سمتالرأس میگذرند.
پدر فریاد میزند: «الله اکبر!»
@PersianSFF
Post #168
3.78K
- 👍 34
- ❤ 20
- 🦄 4
- 😁 1
- 🆒 1