ادامه از بالا ⬆️
21) جک ونس (Jack Vance) در مصاحبه با الکساندر فِت (Alexander Feht) (موسیقیدان و مترجم و شاعرِ روستبار) گفته بود که خیام را دوست دارد. فت میگوید که ونس بسیاری از رباعیها را از حفظ میخوانده و حتی شمارهشان را در ترجمهی فیتزجرالد میدانسته. اما من آنقدرها ونس نخواندهام و نمیدانم در آثارش هم ارجاعی به خیام دارد یا نه. ونس در آن مصاحبه گفته که این رباعی «رَجَزِ صبحگاهیِ محبوبش» است:
Wake! For the Sun, who scatter’d into Flight / The Stars before him from the Field of Night, / Drives Night along with them from Heav’n, and strikes / The Sultán’s Turret with a Shaft of Light.
این رباعی یکی از آزادترین ترجمههای فیتزجرالد است از بیتِ اولِ این رباعیِ خیامیِ مشهور: خورشید کمندِ صبح بر بام افکند / کیخسروِ روز باده در جام افکند // می خور که مُنادیِ سحرگَهخیزان / آوازهی اِشرَبوا در ایّام افکند. بعید نیست فیتزجرالد گوشهی چشمی هم به این رباعیِ عطار (و منسوب به خیام) داشته که: مهتاب به نور دامنِ شب بشکافت / می نوش، دمی خوشتر از این نتوان یافت // خوش باش و میندیش که مهتاب بسی / خوش بر سرِ خاکِ یکبهیک خواهد تافت. بااینکه ترجمهی فیتزجرالد و اصلِ رباعی از هم دورند، جداً هر دو لایقِ توصیفِ «رجز» هستند و ابهت و حشمتِ دلپذیری دارند. ونس انتخابِ خوبی کرده.
گویا رباعیِ محبوبِ استن لی هم همین بوده. در یکی از مصاحبههای قدیمیاش با لسآنجلس تایمز گزارشگر میگوید که استن لی همهی رباعیهای خیام را به هر پنج روایت (یعنی ویراستهای مختلفِ ترجمهی فیتزجرالد) از حفظ است. در مصاحبهی دیگری خودِ لی گفته بود که کتابِ محبوبش رباعیات عمر خیام است. جوآن، همسرِ استن لی، هم در مصاحبهای بعد از مرگِ او گفته بود قبل از ازدواجشان وقتی بیرون میرفتهاند استن لی مدام برایش خیام میخوانده.
22) در داستان کوتاهِ “In the Cave of the Delicate Singers” نوشتهی لوسی تیلور (Lucy Taylor)، برای شخصیتِ اصلیِ داستان یکی از رباعیهای خیام پخش میشود. راوی مبتلا به سینِستِزی (synesthesia) است، یعنی صداها را احساس میکند. راوی میگوید که «تصویرِ» آن شعر را شرح داده، هرچند نه شرحی در داستان آمده و نه معلوم است چه شعری بوده. داستان را اینجا بخوانید.
23و24) تا حالا دو سیاره به اسمِ سیارهی خیام در داستانهای علمیتخیلی دیدهام.
اولین سیارهی خیامِ را در داستانی دیدم به اسمِ «گلبرگهای گل» (Petals of Rose) نوشتهی مارک استیگلر (Marc Stiegler) که سال 1981 در مجلهی آنالوگ منتشر شد. ساکنانِ هوشمندِ سیارهی خیام نژادی هستند که طولِ عمرشان در دورانِ بلوغ 36 ساعتِ زمینی است، اما بهرغم این مسئله توانستهاند تمدن شکل بدهند؛ چراکه خاطرات و دانستهها از نسلی به نسلِ بعد منتقل میشود. شخصیتِ اصلیِ داستان فردی زمینی است که (سالها پیش از شروعِ داستان) پایاننامهی دانشگاهیاش دربارهی این خیامیها باعث شده دینِ جدیدی در میان آنها پدید بیاید و او به مقامی شبهخدایی در میانشان برسد. داستان پیچیدگیهای دیگری هم دارد. به نظرم داستانِ جذابی است و حتماً به خواندنش میارزد. بانمک اینجاست که نامِ خیام را فردی از یک نژادِ بیگانهی دیگر که «انسانشناس» بوده روی آن سیاره گذاشته، چون وقتی از عمرِ کوتاهِ ساکنانِ آن سیاره مطلع شده به یادِ شعرِ یک شاعرِ زمینی افتاده به نامِ خیام، یعنی این رباعی:
Yes, look… a thousand Blossoms with the Day / Woke… and a Thousand scattered in the Clay / And this first Summer Month that brings the Rose / Shall leave Another’s gentle Petals, once blown, to lay.
سه مصرعِ اول از ترجمهی فیتزجرالد است، اما مصرعِ چهارم گویا افزودهی نویسندهی داستان باشد. در اصلِ ترجمهی فیتزجرالد مصرعِ چهارم اینطور آمده: “Shall take Jamshýd and Kaikobád away”. اما نویسندهی داستان احتمالاً مصرعی دیگر را با تغییراتی از ترجمهای دیگر یا شعری دیگر آورده. یا شاید هم خودش مصرعِ آخر را سروده و به اصلِ ترجمه افزوده. بههرحال، حدس میزنم ترجمهی فیتزجرالد احتمالاً بر اساسِ این خیامانه بوده: هنگامِ صبوح، ای صنمِ فرّخپی / برساز ترانهای و پیش آور می / کافکَنْد به خاکدر، هزاران جم و کی / این آمدنِ تیرمَه و رفتنِ دی. که آن را با تصویرِ گل در بعضی رباعیهای دیگر مثلِ «گل گفت که من یوسفِ مصرِ چمنم، الخ...» و «... گل گفت که من صد وَرَقم در هر باب...» و امثالِ اینها تلفیق کرده. (شاعرِ خیامانهی «هنگام صبوح» گویا ابوالعلاء گنجوی است.)
ادامهی مطلب ⬇️
@PersianSFF
Post #164
2.04K
- ❤ 22
- 👍 3