ادامه از بالا ⬆️
آیزاک آسیموف هم در رمانِ پایانِ ابدیت اشارهای به رباعیِ «رفتهقلم» / “Moving Finger” دارد. یکی از شخصیتها که در زمان و در جهانهای موازی سفر میکند تا تاریخ و گذشته را تغییر بدهد و به نفعِ انسان کند، گاهی رؤیای جهانی را در سر میپرورانَد که هیچ واقعهای از آن را نتوان تغییر داد:
“There was even a scrap of poetry he treasured which stated that a moving finger having once written could never be lured back to unwrite.”
ترجمهی سردستی: «قطعهشعری هم بود که خیلی دوستش میداشت و میگفت آنچه بر قلم رفته است رفته و وقتی نوشته شد دیگر به هیچ حیلهای نمیتوان آن را امحا کرد.»
مترجمِ فارسیِ کتاب، آقای پیمان اسماعیلیان، اگر متوجهِ ارتباطِ این اصطلاح با خیام و فیتزجرالد شده باشد، احتمالاً ترجیح داده بهسراغ سرگذشتِ پیچیدهی این اصطلاح در انگلیسی و بغرنجیِ ترجمهاش به فارسی نرود؛ در نتیجه، به برابریابیِ کلیتِ معناییِ جمله بسنده کرده و اینطور نوشته: «حتی ضربالمثلی را یاد گرفته بود که میگفت آبِ رفته را دیگر نمیشود به جوی بازگرداند.» بهلحاظ معنایی برابرِ غیرقابلدفاعی نیست، هرچند ابهتِ “Moving Finger” یا درماندگیِ شاعرانهی «قلمِ رفته» را هم ندارد.
رمانی هم هست به اسمِ آنچه بر قلم رفته (And Having Writ...) نوشتهی دانلد آر بِنسِن (Donald R. Bensen) که اسمش از همین رباعیِ «رفتهقلم» گرفته شده. اما آن را نخواندهام و نمیدانم قضیهاش چیست. اگر احیاناً کسی آن را خوانده، ممنون میشوم بنویسد.
نشریهی بسیار مهمِ Unknown هم که با سردبیریِ جان دبلیو کمبل بین سالهای 1939 تا 1943 منتشر میشد، در اکثرِ شمارههایش بخشی داشت مخصوصِ انتشارِ نامههای خوانندگان که اسمش را گذاشته بودند: “The Moving Finger writes; and, having writ…”، یعنی مصرعِ اولِ آن رباعی.
بیربط به ادبیات: آنهایی که سریال Big Bang Theory را دیدهاند شاید یادشان باشد که شلدون کوپر هم یک بار موقع عصبانیت از دستِ پنی (چون باعث شده بود استن لی را نبیند) مصرعِ اولِ رباعی را نقل میکند.
6) «قصرِ جمشید» (The Courts of Jamshyd) نامِ یک داستانکِ پساآخرالزمانی است نوشتهی رابرت اف یانگ (Robert F. Young) که به خیامانهی مشهورِ «آن قصر که جمشید در او جام گرفت، الخ» تلمیح دارد. (این رباعی هم احتمالاً مالِ سَدیدالدین اَعوَر، شاعرِ کمابیش فراموششدهی قرنششمی، است). «قصرِ جمشید» داستانِ گروهی از مردان و زنان است که در دنیای مابعدِ فاجعهای مهیب دچارِ گرسنگیاند و شکار هم گیرشان نمیآید؛ به همین دلیل به خوردنِ گوشتِ سگهایی روی آوردهاند که تا مدتی قبل در شکار همراهشان بودهاند. اما هر شب این گروه دور آتش جمع میشوند و میرقصند. داستان با بیتِ اولِ آن رباعی شروع میشود، هرچند بهجای نامِ خیام صرفاً نامِ منبع را نوشته: «رباعیات» (The Rubáiyát).
از این نویسنده فقط سه چهار تا داستانکوتاه خواندهام و یک رمان به اسمِ دخترِ دومِ وزیر (The Vizier’s Second Daughter). این رمان را بهخاطر موضوعش خواندم چون یک زمانی دنبال رمانی فانتزی بودم که در فضای شرقی و ترجیحاً ایرانی بگذرد. داستانِ یک مسافرِ زمان است که باید برود و شهرزاد (همان زنِ شهریار در هزار و یک شب) را بدزدد و بیاورد، اما بهاشتباه دخترِ دومِ وزیر، دنیازاد، خواهرِ شهرزاد، را میدزدد. یانگ بهرغمِ پرکاریاش و بهرغم آنکه نثرِ شاعرانهی لطیفی داشت نویسندهی چندان مشهوری نبود. مدتی سرایدار/نظافتچیِ یک دبیرستان بود و از اینقبیل شغلهای پراکنده زیاد داشت ولی بالاخره نویسندهی تماموقت شد. (احتمالاً روایتِ ویکیپدیا که نوشته تا آخرِ عمر نظافتچی بوده درست نیست.) بااینکه کم از او خواندهام، به نظرم از آن نویسندههایی است که لیاقت دارد حداقل نامزدِ «جایزهی کشفِ دوبارهی کوُردواینِر اسمیت» (Cordwainer Smith Rediscovery Award) بشود.
[ترجمهی رباعیِ «قصرِ جمشید...» را یک بار در یادداشتی از رابرت سیلوربرگ هم دیدم، ولی یادم نیست کجا بود.]
7 تا 9) یکی دیگر از عبارتهای خیامی-فیتزجرالدیِ مشهور در انگلیسی، عبارتِ «دستِ چپِ سحر»/ “Dawn’s Left Hand” است، بهمعنای تاریکیِ پیش از طلوع یا پرتوهای آفتابِ هنوز برنیامده بر آسمانِ نیمهتاریک. «دستِ چپِ سحر» در این رباعیِ خیامی-فیتزجرالدی آمده:
Dreaming when Dawn’s Left Hand was in the Sky, / I heard a Voice within the Tavern cry, / “Awake, my Little ones, and fill the Cup / Before Life's Liquor in its Cup be dry.”
که برابرش میشود: آمد سحری ندا ز میخانهی ما: / «کِای رندِ خراباتیِ دیوانهی ما، / برخیز که پر کنیم پیمانه ز می؛ / زآن پیش که پر کنند پیمانهی ما.» (که این شعر هم گویا از خیامانههای سلمان ساوجی است.)
ادامهی مطلب ⬇️
@PersianSFF
Post #160
1.82K
- ❤ 27
- 👍 3