کلارک اسمِ آن مقالهاش را (که دربارهی اشتباهش بود) گذاشت «جناب آقای هربرت جورج مورلی رابرتز ولز» (“Herbert George Morley Roberts Wells, ESQ.”). حرفِ کلارک این بود که صدالبته عاشقِ ولز است، اما هیچ نمیفهمد مورلی رابرتز که چنان نویسندهی قَدَری بوده چرا اسم و رسمی برای خودش به هم نزده و کسی او را نمیشناسد. بعد ادامه میدهد: میشود اینطور هم گفت رابرتز موضوعِ داستانش را از ماشینِ زمانِ ولز الهام گرفته، یا اینکه... یا اینکه برعکس؛ ولز فقط پیشدستی کرده و داستانش را زودتر چاپ کرده. در نهایت هم مینویسد: «اگر معلوم شود مورلی رابرتز در کوچهای تاریک به قتل رسیده بوده، رُک و راست ترجیح میدهم خبرش به گوشم نرسد.»
بعدها آن داستانک در کتابی به اسمِ عروجِ شگفتی: تکاملِ علمیتخیلیِ سخت (The Ascent of Wonder: The Evolution of Hard SF) منتشر شد اما با کمی دستکاری و تغییرِ اسمش به اسمی که خودِ کلارک میپسندید. بااینهمه، این تغییرات شامل بر تصحیحِ نامِ نویسندهی داستانِ «پیشدستی» نبود. همین هم باعث شد علمیتخیلینویس و منتقدی به اسمِ برایان استِیبِلفورد (Brian Stableford) در نقدِ نهچندان ملاطفتآمیزش به آن کتاب به کلارک هم نیش و کنایه بزند که (نقل به مضمون): «چند دهه از اولین انتشارِ داستانک گذشته و کلارک هم خوب خبر دارد که اشتباه کرده، پس چرا اشتباهش را درست نکرده؟» اگر بخواهم برای کلارک مالهکشی کنم، حدس میزنم عامدانه اشتباهش را دست نزده تا یک پیچشِ فراداستانیِ دیگر هم به داستانکش بدهد: تداومِ سرقتِ ولز از رابرتز تا به امروز.
حدودِ بیست سالِ پیش کتابی منتشر شد به اسمِ کلیاتِ داستانهای آرتور سی کلارک (The Collected Stories of Arthur C. Clarke) که شامل بر تمامِ داستانکوتاههای او بود از آغازِ نویسندگیاش تا سال 2000، آن هم به ترتیبِ انتشارشان
(*) . این داستانکِ مشهورِ کلارک در آن کلیاتِ داستانها نیست و این به نظرم یک مقداری عجیب آمد. مجبور شدم کلی بگردم تا مطمئن بشوم که نوشتهی خودش است و جعلی نیست. حاصلِ جستجوها هم شد این مطلب. نمیدانم چرا این داستان از کلیاتِ کلارک از قلم افتاده؛ خصوصاً با آن چاپِ هوشمندانهی اصلِ متن (که توی عکس میتوانید ببینید) حیف شده. *پانوشت: این “collected / collected works” را باید به همین «کلیات» ترجمه کرد؛ «مجموعه» هم آنقدرها دقیق نیست، هم گرتهبرداریِ بیدلیل است. (کاش میشد «سفینه» ترجمه کرد، ولی سفینه در فارسی فقط دفترِ اشعار است. نمیشود معنایش را وسعت بدهیم و عوض کنیم؟ «سفینهی داستانهای آرتور سی کلارک»؟)یک افشاگریِ رسواییآمیز: آن کتابِ کلیات را همان سالها گیتا گرکانی برایم خرید (که یکی از بهیادماندنیترین و دلچسبترین هدیههای عمرم بود). به یکی دو هفته نکشید که پوریا ناظمی کتاب را در کتابخانهام دید و گفت باید بین «قرضدادنِ» کتاب به او و دوستیمان یکی را انتخاب کنم. کتاب را به دوستیمان ترجیح دادم (طبعاً)، ولی چون پوریا را خیلی دوست دارم با دلی محزون و غمزده این کار را کردم. در این بین، او هم بیکار ننشست و به قوّهی قهریه (یا جادوهای اهریمنی یا شاید چربزبانی) متوسل شد؛ در نتیجه، کتاب از خانهی او سر درآورد و اتفاقاً مدتی بعد خودش و کتابهایش از کانادا سر درآوردند. (از سادهلوحیِ آدم است که احیاناً خیال کند بین این دو اتفاق ارتباطِ معناداری نیست.) الان هم بهکل منکرِ این است که من را میشناسد.
بگذریم. تا جایی که دیدهام چاپِ رسمیِ دیگری از آن داستانک وجود ندارد، اما صورتهای دیگری هم از آن در اینترنت پخش شده. من هم یکی از همین روایتها را ترجمه کرده بودم. تنبلی نگذاشت که از روی یکی از دو شکلِ اصلی از سرِ نو ترجمهاش کنم، ولی چندبرابرش وقت گذاشتم و اینهمه رودهدرازی کردم. مغزِ آدمیزادِ کاهل عجیب است.
@PersianSFF