یک #داستانک از کلارک + مشتی #اطلاعات_بیمصرف
اول از همه، متنِ قصهی بالا را که بهشکل عکس منتشر کردم، میگذارم اینجا.
«طولانیترین داستان علمیتخیلی که تابهحال نوشته شده»
نوشتهی آرتور سی کلارک
«آقای جینکس عزیز، متأسفانه باید عرض کنم داستانِ شما بههیچوجه داستانِ نوآورانهای نیست. قصهی نویسندههایی را که اثرشان، حتی قبل از آنکه تکمیلش کنند، از آنها دزدیده میشود باید قدیمی به حساب آورد؛ اولین نمونهاش هم داستانِ «پیشدستی» نوشتهی اچ جی ولز است. حقیقتش را بخواهید، ماهی یک بار داستانی به دستِ من میرسد که اینطور شروع میشود:
«آقای جینکس عزیز، متأسفانه باید عرض کنم داستانِ شما بههیچوجه داستانِ نوآورانهای نیست. قصهی نویسندههایی را که اثرشان، حتی قبل از آنکه تکمیلش کنند، از آنها دزدیده میشود باید قدیمی به حساب آورد؛ اولین نمونهاش هم داستانِ «پیشدستی» نوشتهی اچ جی ولز است. حقیقتش را بخواهید، ماهی یک بار داستانی به دستِ من میرسد که اینطور شروع میشود:
«آقای جینکس عزیز...
«ارادتمند، موریس کی موبیوس، سردبیر
«ارادتمند، موریس کی موبیوس، سردبیر
«ارادتمند، موریس کی موبیوس، سردبیر.»
[پایان داستان]
این داستانکِ کلارک سرگذشتِ بامزهای دارد. بیشتر شبیه به حدیثهای غیرمتواتر و مشکوکِ دینی است که روایتهای متعددی از آن اینجا و آنجا سرگردان است. کلارک این داستان را اولین بار در اکتبر 1966 (مهر 1345) در مجلهی گلکسی منتشر کرد (عکسِ آن صفحه از مجله را هم کنار عکسِ ترجمه گذاشتهام)، اما با اسمِ “A Recursion in Metastories” که عجالتاً ترجمهاش کردهام به «تابعِ بازگشتی از جنسِ فراداستان». (سایتِ isfdb، یعنی پایگاهِ دادههای اینترنتیِ ادبیاتِ گمانهزن، نامِ نویسنده را بهاشتباه جک گان/گاگن (Jack Gaughan) نوشته که گویا تصویرگرِ آن شماره از مجله بوده.) در مقالهای که کلارک کمی بعدتر در دسامبر 1967 (آذر 1346) در مجلهی ایف منتشر کرد بهشوخی نوشت که فردریک پوُل، سردبیرِ گلکسی، چون باید هر طور شده وجودِ شغلش را توجیه میکرد و نشان میداد کاری میکند، اسمِ داستانش را عوض کرده بوده؛ وگرنه خودش اسمِ دیگری در نظر داشته: «طولانیترین داستان علمیتخیلی که تابهحال نوشته شده».
کلارک آن مقاله را به این دلیل نوشت که در متنِ داستانکش گفته بود مؤلفِ داستانکوتاهِ «پیشدستی» (The Anticipator) اچ جی ولز است؛ اما نویسندهی آن داستان کسی بوده به اسمِ موُرلی رابرتز (Morley Roberts) که دستبرقضا معاصرِ ولز هم هست. کلارک از اشتباهش نوشت و از اینکه با بندبندِ وجودش یقین داشته صاحبِ داستان ولز است و از ناراحتیاش از این نوشت که چرا هیچ کسی در آن مدت متوجهِ اشتباهش نشده.
اینجا پرانتزی باز کنم تا ماجرای داستانِ «پیشدستی» را بنویسم. فایلِ انگلیسیِ داستان را هم که قدری نایاب است در کانالِ نیمهشخصیِ یکی از دوستان گذاشتم تا اگر کسی دوست داشت ترجمهاش کند به زحمتِ گشتوگذار نیفتد: اینجا. داستانِ «پیشدستی» از این قرار است: شخصیتِ اصلی نویسندهای است به نامِ کارتر اسپلَن که نویسندهی خوبی هم هست؛ ایدههای نابی دارد و به استادانهترین شکل مینویسدشان. اما هر بار که داستانی را به نشریهای میفرستد رد میکنند، چون نویسندهی دیگری به اسمِ بِرفورد زودتر از او داستانی با ایدهای مشابه فرستاده و آنها هم قبول کردهاند. برفورد از اسپلن نفرت دارد، چون قلمش از او زیباتر است. طبعاً اسپلن هم مثلِ اسفندِ روی آتش بالا و پایین میپرد و خون خونش را میخورَد که چرا چنین اتفاقی میافتد و برفورد از او پیشدستی میکند. البته میداند که برفورد مرتکبِ سرقتِ ادبی نشده؛ چون همیشه چند هفته زودتر از او داستانش را میفرستد. اما قطعاً همه چیز زیر سرِ قدرتی اهریمنی و پلید باید باشد. خواننده شاید حدس بزند پای پدیدهای از جنسِ فکرخوانی یا ارتباطِ ذهنی در بین است. بالاخره یک روز اسپلن چنان از خشم کف به دهن میآوَرَد که مشغولِ نوشتنِ داستانی جنایی میشود و قتلی فجیع و تکاندهنده و ورای حد تصور در آن میگنجاند. بعد به قدرتِ خیالش پر و بال میدهد و قتل را فجیعتر و فجیعتر به تصویر میکشد. اما عنانِ تخیلش را از دست میدهد: خودش و تخیلش یکی میشوند و کمکم به این نتیجه میرسد که باید عاملِ آن پیشدستی را به همان شکلی که در خیالش تصور کرده از بین ببرد. راه میافتد تا چنین کاری بکند. اتفاقی از جنسِ جکیل-هاید در وجودش رخ میدهد؛ ذهنش دوپاره میشود و با خودش میجنگد که چنین کاری بکند یا نه. اما درست در لحظهای که به نظر میرسد دارد جلوِ خودش را میگیرد، چیزی به سرش میخورَد و در خونِ خودش میغلتد. پیشدستیکننده هم که خودش وحشت کرده از صحنهی جنایت فرار میکند. (پایانِ خلاصهی داستان)
ادامه در پایین 👇
@PersianSFF
Post #155
2.3K
- 👍 16
- ❤ 13