#اگر_دایناسور_بودی_عشق_من [بخش سوم ⬆️]
گویا دعواها از آنجا شروع شد که این داستان به فهرستِ نامزدهای جایزهی نبیولا رسید و برندهاش شد. بعد هم به فهرستِ نهاییِ جایزهی هوگو رسید (که برنده نشد). دعوا، اولش، سرِ چه بود؟ اصلِ قضیه این که: «چرا اصلاً این داستان را علمیتخیلی یا فانتزی یا اصلاً گمانهزن حساب میکنند؟» تا حدی هم از این بابت که: «اصلاً این نوشته داستان هست یا نه؟»
اما جنجالِ درستوحسابی را گروهی راه انداخت به اسمِ «تولهسگهای غمگین» (Sad Puppies). تولهسگهای غمگین گروهی از نویسندههای علمیتخیلی و فانتزی بودند از طیفهای سیاسیِ معمولاً راستگرا؛ از راستهای مذهبی گرفته تا راستهای لیبرتارین و آنارکوکاپیتالیست و غیره و غیره. حرفِ این نویسندهها این بود که... (پرانتز: اینجا فقط دارم نقلقول میکنم؛ نظرِ خودم نیست)... که جایزهها و ناشرهای علمیتخیلی و فانتزیِ در این ده بیست سال به جای پرداختن به عناصرِ داستانی و روایی فقط به حاشیههایی مثلِ مسائلِ نژادی و گرایشهای جنسی و چیزهایی از این دست دقت میکنند. به نظرِ تولهسگها، این داستان هم فقط به این دلیل نامزد شد و جایزه گرفت که حداقل یکی از شخصیتها غیرسفید است و آدمبدههای قصه به او حرفهای جنسیتزده زدهاند (و احتمالاً به همین خاطر او را کشتهاند).
داستان «اگر تو...»، یکشبه، تبدیل شد به نمادِ درگیریِ سیاسی-اجتماعی بین این دو گروه از نویسندهها. تولهسگها مشغولِ نوشتنِ نقیضههایی (parody) در تمسخرِ این داستان شدند. بعضی از طرفدارانِ داستان هم جوابیه و دفاعیه و ستایشنامه نوشتند. (گاهی این مشاجرهها را دنبال میکنم چون اینجور دعواها باعث شده نویسندهها و جریانهای متفاوت را بشناسم و نگاهی به کتابهایشان بیندازم.)
بگذریم. برگردیم سرِ دعوای اول: «آیا این نوشته داستان است؟ آیا علمیتخیلی یا فانتزی است؟» در مورد داستانبودن، نظرِ خاصی نمیتوانم بدهم. تعریفِ من از داستان گَلوگشادتر از این حرفهاست. خیلی از داستانهای محبوبِ خودم بیشتر به مقاله شباهت دارند (مثلاً اکثرِ داستانهای بورخس).
حالا: آیا این داستان را میشود گمانهزن حساب کرد؟ به نظرم با یک مَن سریش هم نمیشود این داستان را به ع.ت.ف چسباند. ولی تعریفِ محبوبِ من از علمیتخیلی (و به تَبَعِ آن از گمانهزن) این است که: «علمیتخیلی داستانی است که خواننده بگوید علمیتخیلی است.» گویا بخشِ زیادی از رأیدهندهها در جوایزِ گمانهزن به نظرشان آمده که این علمیتخیلی است، وگرنه دلیلی نداشت آن را نامزدِ دو سه جایزهی علمیتخیلی کنند و به آن رأی هم بدهند. ولی آیا ویژگیهای کلاسیکش را دارد؟ راجع به اتفاقی علمی است؟ نه. تأثیرِ اتفاقی را بر روی انسانها (یا به شکلِ نمادین از انسانها، بر روی یک فرد) نشان میدهد؟ نه. راستش در این داستان، سؤالِ بسیار مهمِ «چه میشود اگر...» در عالمِ واقع رخ نداده؛ یعنی به جای «چه میشود اگر دایناسور باشی» در واقعیت، با «کاش دایناسور بودی» در خیالپردازیهای فردی سوگوار طرف هستیم. انگار کلِ داستان این است: «کاش زنده بودی و انتقام میگرفتی.»
شاید شاید شاید یکی از نکتههای بدِ این داستان هم در همین جملهی قبلی پنهان شده باشد: به نظر من، بر خلافِ تصویری که خیلی از مخالفها و موافقهای این داستان دادهاند، این داستان اصلاً ووُک (woke) نیست. راویِ سوگوار آرزو میکند که کاش نامزدش دایناسوری «خَرزور» بود و میتوانست مهاجمها را به لطفِ زورِ بازو و بیرحمیاش زجرکش کند. لابد چون از خودش کاری ساخته نیست جز اندوه و خیالپردازی. کلِ داستان (بدون هیچ تقلیل یا اغراق یا تحقیری) این است که «کاش زورَت زیاد بود و دَمار از روزگارشان درمیآوردی». گمان نکنم که بشود به چنین چیزی گفت علمیتخیلی یا ووک.
آیا داستانِ زیبایی است؟ کمابیش. به گمانم حتی کسانی که از خودِ داستان خوششان نیاید، بتوانند بفهمند که چرا این نوع روایت و قصهگویی برای خیلیها جذاب و دلنشین است. این نوع داستانگویی، خصوصاً برای آمریکاییها، یادآورِ داستانهایی کودکانه و نوستالژیک با ساختارِ چرخشی است، مثل داستانِ خیلی معروفِ «اگه به موشه شیرینی بدی» (“If You Give a Mouse a Cookie”). (اگر آشنا نیستید حتماً گوگل کنید.)
نکتهی آخر: اگر احیاناً خواستید نظرتان را بنویسید، خواهش میکنم دعوا و توهین و تندی نکنید (چه موافقها و چه مخالفها). نه بلدم توی چنین بحثهایی مشارکت کنم و نه دوست دارم کسی بهخاطر نوشتههای اینجا ناراحت شود. خودم را هم (حداقل تا حدی) ووک میدانم و منظورم از انتشارِ این نوشته راهانداختنِ جنجال نیست؛ فقط میخواهم با اتفاقاتی که توی دنیای ع.ت.ف میافتد بیشتر آشنا بشویم. مقصودم بههیچوجه این نیست که بهانهای برای حمله به ووکها دستِ کسی بدهم. پس یککم بیشتر مهربان باشیم.
@PersianSFF
Post #129
2.49K
- ❤ 57
- 👍 11
- 🤔 1