#اگر_دایناسور_بودی_عشق_من [بخش دوم ⬆️]
اگر چیزی نمیخواستم جز یک چیزِ آبی، در کلیسا میدویدم (پاشنههایم روی مرمرِ کف تلقتلق صدا میداد) تا اینکه به گلدانی کنارِ ردیفِ اول میرسیدم. یک شاخهی ادریسی که همرنگِ آسمان باشد برمیداشتم و روی قلبم میفشردمش و قلبم مثل گُل میتپید. میشکفتم. شادیام گلبرگ میشد. شیفونِ سبزم به برگ مبدل میشد. پاهایم ساقهی کمرنگش میشد، موهایم مادگیهای ظریفش. از گلویم، زنبورها میآمدند و شهدِ غریبش را مینوشیدند. هر کسی را که در آنجا آمده بود حیرتزده میکردم، زیستشناسها و دیرینهشناسها و ژنتیکدانها، خبرنگارها و تماشاچیهای فضول و موسیقیدوستها، همهی آن آدمهایی که ــ فریبِ دامهای مارپیچی و سنگوارهایِ دایناسورهای کلونشده را خورده بودند ــ خیال میکردند در دنیایی علمیتخیلی زندگی میکنند؛ درحالیکه در واقعیت در دنیایی جادویی زندگی میکردند که هر چیزی در آن ممکن بود.
اگر در دنیایی جادویی زندگی میکردیم که هر چیزی در آن ممکن بود، آنوقت تو دایناسور بودی، عشق من. موجودی از جنسِ شجاعت و قدرت بودی و همینطور هم از جنسِ لطافت. پنجهها و چنگالهایت، مثل آب خوردن، دشمنهایت را مرعوب میکرد. هرچند خودت ــ خودِ شکننده و دوستداشتنی و انسانیات ــ باید فقط به شیرینزبانیها و اغواگریهایت اتکا میکردی.
تیرانوساروس رکس، حتی تیرانوساروسی ریزنقش، هیچوقت مجبور نمیشد با پنج مردِ اوباش دربیفتد که غرق در مشروب و خباثت بودند. تیرانوساروس چنگالهایش را نشان میداد و هر پنج نفرشان از ترس یک گوشه کِز میکردند. زیرِ میزها قایم میشدند، نه اینکه میزها را پرت کنند. همدیگر را بغل میکردند تا آرام بگیرند، نه اینکه چوبِ بیلیارد بردارند و با آن تو را بزنند و به تو بگویند اُبنهای و اِواخواهر و شیمِیل و مکزیکیِ قاچاقچی و هر صفتِ دیگری که به ذهنشان برسد، صرف نظر از اینکه این صفتها ربطی به تو دارد یا نه... وقتی روی زمین وسطِ حوضچهی خونِ خودت میافتادی، داد نمیزدند و داد نمیزدند...
اگر دایناسور بودی، عشق من، یادت میدادم که بوی آن مردها را دنبال کنی. تو را بیسروصدا، بدون ذرهای سروصدا، پیش آنها میبردم. ولی باز تو را میدیدند. فرار میکردند. به جای هوا، شب را تنفس میکردند و پرّههای بینیشان میسوخت و آنوقت تو با سرعت و غافلگیریِ شکارگرها حمله میکردی. تماشایت میکردم که جانشان را ذرهذره میگرفتی ــ سیلابِ سرخی، شَتَکِ چیزهای براق و درهمپیچیده ــ من هم میخندیدم و میخندیدم و میخندیدم.
اگر میخندیدم و میخندیدم و میخندیدم، بالاخره احساسِ عذابوجدان میکردم. قسم میخوردم که دیگر هیچوقت چنین کاری نکنم. وقتی عکسِ بیوههای عزادار و بچههای بیپدرشان را در روزنامهها میدیدم نگاهم را برمیگرداندم؛ همانطور که وقتی روزنامهها عکسِ من را چاپ کرده بودند نگاهم را برمیگرداندم. خبرنگارها چقدر چهرهام را ستایش کردند، چهرهی نامزدِ مردِ دیرینهشناسی که برنامههای عروسیشان را چیده و دستهگُلهای ادریسیشان را سفارش داده و شیفونِ سبزِ پیراهنِ ساقدوشهای عروس را انتخاب کرده. نامزدِ دیرینهشناس کنارِ بسترِ مردی منتظر ایستاده که احتمالاً هیچوقت بیدار نخواهد شد.
اگر دایناسور بودی، عشق من، آنوقت هیچ چیزی نمیتوانست تو را در هم بشکند، و اگر هیچ چیزی نمیتوانست تو را در هم بکشند، آنوقت هیچ چیزی نمیتوانست من را در هم بشکند. به شکلِ زیباترین گُل میشکفتم. شادمانه به سمتِ خورشید قد میکشیدم. به دندانها و چنگالهایت اعتماد میکردم تا تو/من/ما را الان و تا ابد در امان نگه داری... از خراشِ گچ روی چوبِ بیلیارد و از لِخلخِ کفشِ پرستارها در راهروی بیمارستان و از تپشِ بیسامانِ قلبِ شکستهام.
[پایان داستان]
[2 از 3؛ ادامه در پست/فرستهی بعدی⬇️]
@PersianSFF
Post #128
2.65K
- ❤ 31
- 👍 3