#علمی_تخیلی_ایرانی #بهروز_توکلی #بعد_هفتم #داستان
هفتم دی 1391، جامعهی علمیتخیلیبازهای ایران یکی از اعضایش را از دست داد. بهروز توکلی از اولین شرکتکنندگان در محفلِ «بُعدِ هفتم» بود (بعد هفتم: اولین انجمنِ طرفدارانِ علمیتخیلی و فانتزی در ایران). بهروز توکلی از اعضای قدیمیِ انجمنِ نویسندگان بود و هرچند شهرتِ چندانی نداشت از رفقای صدیقِ بسیاری از اهلِ ادبیات به حساب میآمد. اولین داستانِ علمیتخیلیاش را حول و حوشِ سال 80 نوشت و انجمنِ فیزیکِ ایران که آن زمانها یک جایزهی علمیتخیلی داشت به اسمِ «جایزهی توسعه»، او را برندهی اولین یا دومین دورهاش اعلام کرد.
مثلِ خیلی از قدیمیهای ادبیات مختصری تمایلاتِ سیاسیِ چپ داشت. انگار خوشحال بود که قالبِ تازهای برای به تصویر کشیدنِ «دغدغههای خلق» پیدا کرده و تا جایی که توانست نوشت. ماحصلِ ماجراجوییِ تازهاش کتابی شد از داستانهای کوتاهِ علمیتخیلی به اسمِ چشمهای تیلهای من.
داستانِ نامبخشِ این کتاب همان داستانی است که او را برندهی اولین جایزهی ع.تِ ایران کرد. این داستانش را قبل از آنکه در کتابش منتشر شود در وبسایتِ مرحومِ بُعدِ هفتم منتشر کردیم. زبانِ خالص و پاکیزهاش برای ما جوانها که کلاً علمیتخیلیهایمان رنگ و بوی ترجمه داشت غریب بود، اما (به نظرم) دلنشین.
در خانهی خودش در سهروردی برای جوانها جلسهی داستانخوانی و داستاننویسی میگذاشت. به همین خاطر، خیلیها مدیونِ او بودند و رفاقتش را دوست میداشتند. وقتی رفت، هم قدیمیهایی مثلِ محمد محمدعلی و اسد امرایی از او نوشتند و هم جوانترهایی مثلِ وحید پاکطینت و مریم آموسا.
شش سالِ پیش وقتی خبرِ تلخِ رفتنش را شنیدم، از عذابوجدانِ بیمعرفتیام در حقش بدجور ناراحت شدم. حتا مدتی هممحلهایش شده بودم، ولی سراغش را نگرفتم. هر وقت یادش میافتم غمش برایم تازه میشود. از آن پیرمردهای تپل و دوستداشتنی و مهربان بود که گاهی هم حوصلهی قرتاسبازیهای ما نوجوانها را نداشت. یک بار یکی از بچههای گروه در معرفیِ خودش از اسمِ مستعارِ اینترنتیاش استفاده کرد که مالِ دنیای ارباب حلقهها بود و بههیچوجه هم راضی نبود اسمِ واقعیاش را بگوید. بهروز توکلی تشر زد و گریهی دوست ما را درآورد که «یعنی چی این کارها! میگم اسمت چیه؟!» البته به روایتِ یکی دیگر از رفقای جمع اعتراضِ بهروز توکلی به «خارجکی» بودنِ آن اسم بوده، نه بیاننکردنِ اسمِ واقعی.
دومین داستانش دربارهی مردی بود که پسرش توی «سیمکشیهای شبکهی تلهپورت» گم شده بود و دربهدر دنبالش میگشت. اما کسی از «مسئولان» جوابگوی این پیرمردِ تنها نبود. سوژههاش ساده و شاید حتا «نهچندان علمیتخیلی» بودند، اما به دل مینشستند.
به یادش این قصه را بخوانید.
چشمهای تیلهای من
بهروز توکلی
مادرم قشقرقی به پا کرده بود آن سرش ناپيدا. چرا؟ چون تصميم گرفته بودم با يکی از چشمهایم تيلهبازی کنم، آن هم با عروسک آهنی....
مادرم میگفت: «ذليلشده، اگه يک دفعهی ديگه اين کار را بکنی از کار میاندازمت.»
[ادامهی داستان را در پست/فرستهی بعدی بخوانید.]
https://goo.gl/9FYn6j
@PersianSFF
Post #118
4.92K