من رقصِ ماهیها را در آب دوست دارم؛
وقتی نورِ خورشید
روی تنِ نقرهایشان میشکند
و رودخانه برای لحظهای
شبیهِ آسمانی میشود
که ستارههایش شنا میکنند.
من رقصِ شاپرکها را در دشت دوست دارم؛
وقتی عطرِ گلها
آنها را به مهمانیِ صبح دعوت میکند
و باد آرامآرام
لالاییِ علفزار را میخواند.
پروازِ پرندهها را دوست دارم؛
آنهنگام که بیاعتنا به مرزها
آسمان را در آغوش میگیرند
و به من یادآوری میکنند
که برای رفتن، گاهی فقط باید
دل از قفس کند.
من صدای باران را دوست دارم؛
وقتی بر سقفِ خانه میکوبد
و کوچههای خسته را
از غبارِ روزمرگی میشوید.
بوی خاکِ بارانخورده را دوست دارم،
بوی نانِ تازه عطرِ چایِ عصرانه،
صدای خندهی کودکی
در انتهای یک کوچهی قدیمی...
من طلوع را دوست دارم،
حتی اگر شب
طولانیترین قسمتِ زندگیام بوده باشد.
و من غروب را هم دوست دارم؛
برای آنکه بلد است
چگونه آرام و بیهیاهو
با جهان خداحافظی کند.
من درختها را دوست دارم؛
برای ایستادگیشان،
برای ریشههایی که در تاریکیِ خاک
به زندگی ایمان دارند.
دریا را دوست دارم،
نه فقط برای موجهایش؛
برای آنکه هزاران بار
به ساحل میرسد میشکند،
و باز هم
راهِ برگشتن به خودش را پیدا میکند.
و از همه بیشتر من تو را عزیز قلبم را
بی رحمانه دوست دارم؛
که با یک نگاهِ مهربانت
با یک فنجان چای،
با یک «خوبی؟» ساده
گوشهای از جهانِم را روشن میکنی
من رقصِ ماهیها را دوست دارم،
چون به من میآموزند
برای زیستن لازم نیست همیشه
در پیِ راهی مستقیم باشی؛
گاهی باید در جریانِ زندگی شنا کرد،
با موج همراه شد از نور گذشت
و از دلِ آب به سمتِ روشنایی رفت.
شاید رازِ زیباییِ جهان
همین چیزهای کوچکیست
که آنقدر نزدیکاند
که گاهی نمیبینیمشان...
یک ماهی در آب،
یک پرنده در آسمان،
یک گل در دشت،
یک قطره باران
و قلبی که هنوز
برای دیدنِ این همه زیبایی میتپد.
#مهــدی_محمـــودی
Post #424
23