تازه متوجه میشوم—
این آهنگ حال و هوایی اندوهبار دارد.
برایشان گل بگذار...
بر مزارشان،
و اشک بریز، به این امید که شاید شکفتن گلی را بر گور خود ببینند.
سنگینیِ بارِ روی قلبت را درک میکنم.
مرگ نگاهی به ما نمیاندازد؛
تنها میستاند،
و خلأیی در دلمان بر جای میگذارد.
عزیزانم از قفس پر کشیده و رفتهاند؛ دیگر از آن خاک سردی که در آغوششان گرفته، کینهای به دل ندارم.
تنها آرزویم این است که روزی، من نیز در کنار آنها در آغوش کشیده شوم.
میدانم که آن سنگینیِ قلب هرگز بهراستی برطرف نخواهد شد؛
میدانم که زمزمههای مرگ هرگز محو نمیشوند.
اما آنان که پر کشیدهاند، در جایی بهتر از این سرزمینِ درد و خونریزی جای دارند—
یا شاید هم به ستارگانِ آسمانِ ما بدل شدهاند.
با یادآوریِ رنجهایی که از آنها گریخته بودم، دلم دوباره میلرزد.
دیگر اشکی برایم نمانده است؛ خیره به دیواری سپید ماندهام و این چرخهی عذاب همچنان ادامه دارد....
#بداهه_گویی
شاید روزی به خود جرئت دادم درباره ی سوگ و خاک سرد و سخت بگوییم
شاید صد ها صفحه را سیاه کرده و باز هم نتوانم درباره سوگ مرگ و وابستگی آدمیان، سخن بگوییم