دوشنبه... امروز... دوشنبه است.
بله مادر.. مادر یادت را در خاطر دارم.. همیشهی همیشه.. بله.. من همیشه به یادت هستم. طعمِ گوشتِ درون بشقابِ شام را به یاد دارم. حالم را بهم میزد.. به گونهای که یادش نیز حالم را بهم میزند... طعم خونی و ماندهای که داشت.. همچنان روی زبان حک شده مادر.. از یاد نمیرود که نمیرود. آن دوشنبهها را به یاد دارم...
آن لحظهای که با دستان نحیف و لاغرت... سفت قاشق نقرهای را میچسبیدی.. گریه هایم را نادیده میگرفتی و گوشت را داخل دهانم با هزار جور دردسر میچپاندی.. آن صدای مضحک.. که همیشه به من گوشزد میکرد پسری در سن و سال کودکی باید گوشت بخورد... تا که قد بکشد.. مادر به یاد دارم.. زمان هایی که مرا مجبور به خوردن استفراغِ شامِ روز دوشنبه میکردی...
مادر!!!!!! من... گوشت دوست ندارم.....
مادر لطفا... التماست میکنم مادر نه.....
وایستا.. آه به یاد نداشتم که دیگر نیستی مادر!
مادر به یاد نداشتم گوشتِ تنِ تو را پایین آن خیابانِ تاریک خاک کردهام.
اما مادر، امروز دوشنبه است و مادرِ من، نیست!
مادر میدانی... گوشتِ شامِ روز دوشنبه هیچ خوشمزه نبود بلکه انزجار من را نیز برمیانگیخت.. مثل همیشه از گوشت متنفر بودم و هستم مادر.. اما گوشتِ تنِ تورا چنان با ولع و خونِ اضافی نوشِ جان کردم که بعد آن بیشتر از قبل از گوشت متنفرم... اما من تورا همیشه با خود داشتم... همیشه سایهات را با خود هر زمان و هرجا، حمل میکردم. باید به عنوان مجازات گوشتِ مادر عزیزم را شامِ شب آن دوشنبه میکردم. آن دوشنبه گذشت و امروز، دوشنبهای جدید است.
و مادر میدانی چه شد؟... تنم، صورتم، دست و پاهایم.... گوشت اضافه درآوردهاند.
مادر تمامش کن! من گوشتِ اضافهی خود را نمیپزم. معلومه که نه... مادر نه... نه نه نه.. میروم و به پزشک مراجعه میکنم. بله این یک مریضیست و حتما قابل درمان است..
مادر چیزی به یادم آمد...
دیشب، بله درسته مادر دیشب...
یکدفعه... نه مادر گفتم که یکدفعه!
خودم را چنگ زدم.. مادر لطفا. تو مردهای. دیگر وقتی که مردی نباید مرا دعوا کنی مادر... خب تو که میدانی.. از گوشت بدم میآید و دیشب چنان از گوشتِ تنِ خود منزجر شدم که میخواستم آن را بکنم و یا با تمام وجود آن استفراغ کنم...
لابد گوشت اضافهی رو تنم به خاطر این است........ مادر گفتم نه! نه!
نه.......! من گوشت اضافهی منزجر کنندهی تنم نمیخورم.
مادر التماست میکنم.. مرا مجبور نکن به سمت چاقو بروم...... مادر من گوشت دوست ندارم.
مادر اشک هایم را سرازیر نکن... کندن گوشتِ اضافه نیز درد دارد... حال چه فرقی به حالِ من میکند که اضافی باشد یا نه..... مادر میترسم.. نه.. نه.. نمیخواهم آن را بکنم و کبابش کنم.
مادر! نه!!!!!!!!!!!!!!!
قطره قطره، خون روی زمین میچکد.
گوشت از استخوان با صدایی سوز آور کنده میشود. دردش تحملی ندارد.
خون میچکد و میچکد...
و از درد، تن بی گوشت روی زمین میافتد. دهان، با انزجاری قدیمی گوشتِ خونی را میجود.
اشک از دیده روان میشود...
مادر، مزهاش مانند گوشتِ توست.
<<گوشت>>
مطلق.
Post #5064
17
Forwarded from زنبقِ عنکبوتی. (𝐕ihan)
- ❤ 1