زمستان بود و پادشاه، همراه چند نفر از نزدیکانش، در شکارگاه از آبادی دور افتاده بود. شب که رسید، خانهٔ یک کشاورز را دیدند. پادشاه خواست آنجا بمانند، اما وزیر گفت پناه بردن به چنین خانهای در شأن او نیست.
کشاورز که خبردار شد، غذایی آماده کرد و پیش رفت. حرفش این بود: با آمدن شما، بزرگی پادشاه کم نمیشد؛ فقط این خانهٔ کوچک هم قدری اعتبار پیدا میکرد.
پادشاه از این پاسخ خوشش آمد و شب را در خانهٔ او ماند.
گاهی احترام گذاشتن به دیگری، چیزی از جایگاه ما کم نمیکنه؛ فقط جای زندگی رو برای یک نفر دیگه هم بازتر میکنه.
✍️ بازنویسی آزاد از گلستان سعدی، باب سوم، حکایت ۱۹
📚 @PDFsCom
Post #51778
3.28K
- 👍 32
- ❤ 19