رفت توی نخلستان.
زانو زد کنار چاه.
دست هایش را گذاشت روی دیواره های آن، در دو طرف.
سرش را برد پایین، پایین تر.
شانه هایش لرزید.
عکس ماه روی آب هم.
داشت حرف میزد .
اول آرام بعد بلند تر.
صدای مبهم حرف و گریه به هم آمیخته بود.
هق هق میکرد.
بعد از فاطمه حرف هایش را برای چاه میزد.
کسی را نداشت دیگر...
Post #151
5
- 💔 1