شبیه یه کشتی شدیم که گذرنامهاش رو گم کرده ولی هنوز با جای خط بارایی که به ساحل رسوندیم، یه خنده تلخ گوشهی لبمون میشینه.
ساحل هنوز همونجاست.
اما کشتی، با چن مسافر کمتر رفت...
باد میزنه توی استخونامون. امروز روی یخ ایستادیم. یخی که نمیدونیم محکمه یا ترک داره. نمیدونیم یخه کی قراره آب شه ولی رفقامون رفتن تو دل موج. دستشون به ساحل نرسید. نذاشتن دستشون به ساحل برسه. نذاشتن کشتیشون پهلو بگیره و تنهایی یعنی بودنِ بدون اونایی که باید میبودن.
دوباره شروع کردیم به زندگی کردن. قراره دوباره صدای خندههامون همسایهها رو زابراه کنه ولی یاد همونایی که اون روزا آب، براشون سد شد رو فراموش نمیکنیم و ما تا همیشه غرق بودنشونیم.
🖤
Post #279
873

- ❤ 29
- 🕊 5
- 😢 2